چشمانم را...میمالم...به آسمان مینگرم...وحشت میکنم... فریاد می زنم ...بدنبال نور تو میگردم...میترسم... عرق می کنم ... ذهنم به یغما می رود ...نوری شدید همه ی مرا می پوشاند ...تو را میبینم...میبینم...میبینم...فریاد سکوتم را سر میدهم...از شوق پرواز...
دوباره... ...نفس زنان به دنیای بیقراری باز میگردم...
آه عشقم...گریه نکن...اشک نریز...قطار زندگی من به ایستگاه آخر رسیده بود...وقتی آمدی...کمی آنطرفتر...ببین...یک شاخه گل کافیست...سنگ قبری در انتظار گامهایت ...لحظه شماری میکند
چشم بگشا...میبینی کجا هستی در میان برگریزان ..زرد و طلایی و اتشین ...برگهارا به اغوش میکشیم ..بیا برویم برگها نیز عاشقش شدن ...در این شهر عشق حتی میشود با سنجاقکها حرف زد....میشنوی همه یک صدا یک چیز میگویند....بیا منو تو بر بال فرشتگان اغاز کنیم رفتن را ........وهصدا با همه این دشت غزل عشق بخوانیم ....خدا.......باران بارید کاش بدانید اشتیاق دیدارست که اینچنین عاشقانه میبارد.....زیر باران بمان برای دیدار...
زیر باران نگاهت ...در امتداد شهر ...گام بر میداشتیم...دست در دست...گرمی نفسهامان...تن خیسمان را نوازش میکرد...من نجوا میکردم...
غزل نگاهت را...و تو...میخواندی ضربان قلبم را...بخوان عشقم... رسا...و منظم...چه ریتمی دارد صدای قلبم
دیشب... از همون شبهای خیالی من بود... پر از رویاهای شیرین ...با تو بودم در تمامی کوچه های دلتنگی ...گفتی خیلی خیلی زیاد دوستت دارم... گفتم دیوونه عاشقتم... خندیدی... واقعا هم خنده داره ...دیوونه گی خود عالمی داره ...عاشق هم از دیوونه چند پله بالاتره ...با این همه دیوونگی تو را تا مرز عشق کشاندم... برایت قصه ها گفتم... برایم از وفا گفتی... عاشقانه هایم را برایت مینویسم... تو بخوان... با احساس...با عشق ...فقط بخوان...لعنتی
دیشب مثل دگر شبها ...با خودم میگفتم ...میخواندم و مینوشتم از دلتنگیهای خودم... این منم ...آری این منم همسفر عشق... دوباره انگشتان خسته من حرکت کردند...دوباره عشق در آسمان قلبم...نمایان شد... پرستوئی مرا مینگرد...پرستوئی برایم آواز عاشقانه میخواند... و من هلهله کنان ...به سراغش آمدم...به پیشوازش رفتم... اما او مرا به پرواز میخواند...چرا پرواز ...من عمریست پرواز را فراموش کرده ام... پرواز را نمیدانم...میخواهم گام های ابتدائی را بردارم...میخواهم شروعی دوباره داشته باشم... پرستوی عاشق دست بردار نبود...هی میخواندوهی میخواند...بالهایش را برای تشویق من به رقص وامیداشت... و من ...همسفر عشقی بیش نیستم...میخواهم در سیاهی شب برای خودم بخوانم...برای دل بیقرار خودم بخوانم... من مثل شبنمی که بر روی برگ میلغزد...رقص عشق را برایت...به تصویر میکشم... میرقصم...میلغزم...میچرخم...پرواز میکنم...وحشی میشوم...میخندم...در هوا معلق میمانم... به باران میخندم...برای خودم اشک میریزم...از روی برگ میچکم...تا میخواهم تو را بنگرم... به خاطرِ یک لبخند...میمیرم...