هی تو...
بیا گم شیم...در رویاهایمان
بدون هیچ واهمه ای از عاقبت کارمان ...تو کفش هایت را در بیاور و پا برهنه...بغضم را قدم بزن
من هم چشم هایم رامیبندم ...هر کجا که پا گذاشتی ...یک غزل... و یک ترانهههههههه.
نفس زنان آمدی...ضربان قلبت گوشنواز بود...تن خسته ات را به من رساندی...نشستی...صدایم کردی...بغض گلویت را رها کردی
گلویت از صدای فریادت گرفته بود...دوباره صدایم کردی...با فریاد ی خسته گفتی....لعنتی چرا جوابم را نمیدی...من هم هر چه فریاد میکشیدم به گوشت نمیرسید...خوب خودت را تخلیه کردی...هزاران توهین نثارم کردی...چند دانه خرما بالای سرم گذاشتی و رفتی
همیشه فاصله ایست...میان تو و خاطراتت...دیریست دیگر به کلبه عشق من سر نمیزنی...خاطراتت هم مرا سرک نمیکشند
گویی خاطراتت را هم برده ای...خواب شبم را هم با خود برده ای...باشد...هر چه بادا باد...میزنم آتش به رویاهایت...
جنگل عشق من دیگر شقایقی ندارد
برای تو...عشقم
با من بود...کلی با هم عاشقانه گفتیم...چقدر اشک ریختیم...چشم بسته تمام جنگل را طی کردیم...شقایقی تنها صدایم کرد...هی تو غریبه
باز گشتم...در کنارش قرار گرفتم...شقایق اشکهایش را پاک کرد و با بغصی غمگین گفت...تو هم مثل من تنهایی...گفتم خیر...مگر نمیبینی
خیالش همراهم هست...شقایق چشمهایش را مالید و با لکنت گفت...پس تو هم مثل من خیالاتی شده ای...من هم با خیالش سیر میکنم ...
اشک میریزم...اما اینبار حتی خیالش هم نیامد...حال تنهایم...تنها...نزدیک آن شقایق غمگین دراز کشیدم تا تو را در خواب ببینم..