نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





بنال جانم

صدایی در گلو خفته

ندای قاصدک در راه

شقایق چشمها گریان

و من تنها در این جنگل پریشانم

دلی غمگین ...صدای کودک قلبم

بنال جانم ...بنال عمرم

برای جنگل چشمم

 


 



 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:22 | ارسال نظر(0) |







غصه نخور دلم

نگاه ماه را میبینی

آسمان چندیست تاریک مانده است

ستاره ای خسته چشمهایش را میمالد

و من عمریست چشم براه تو مانده ام

خاطراتت را مگیر از من...عشقم کجایی

6


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:15 | ارسال نظر(0) |







ان

Mavn8pkZ1f


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:40 | ارسال نظر(0) |







عشق مادر

درون سینه ام آتش هویدا شد

در آن سو هم دلی با عشق ماواشد

نمیدانم چه عشقی بود

عزایی در درونم هل هله میکرد

شقایق هم سرش خم کرد

از آن بیشه صدای نعره تیشه

بزن محکم تو بر ریشه

صدای خفته جغدی

لالا ...لالا بخواب جانم

بخواب در بستر دریا

که قلبی پر زخون داری

که عشقی نیست در دنیا

به جز مادر ...دل و جانم به قربانش

 

 

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 18:57 | ارسال نظر(0) |







ترانه

دلم  امشب گرفته؛ میخواهم کمی با تو صحبت کنم... بیا تا دل کوچکم را خدایا، فقط با تو قسمت کنم.

عشق افسانه است ..اين درد دل آشنا ‌. ديوانه است. ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد. از عذاب ديدنم آزاد باش. گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي. آرزو دارم ولي عاشق شوي . آرزو دارم بفــــهـــــمي درد را .. تلخي برخورد هاي سرد را ..

d7d5b0ce6997bc09e97542ba2f3377bd عکس های غم انگیز با شعر های احساسی جدید


[+] نوشته شده توسط tarane در 04:13 | ارسال نظر(0) |







دوستیابی

جامعه مجازی دوستیابی اتاقک

محیطی آشنا و دوست داشتنی

فضائی دوستانه برای شما که

بدنبال دوستان خود هستید

دوستان شما در انتظار شما هستند

http://otaghak.ir


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 01:05 | ارسال نظر(0) |







خاطره

دارم غصه هایم را میشمرم

همانطوریکه خاطره هایت را رقم میزنم

قطار زندگی من در راه است

نمیدانم عاقبت می آیی

 

 

 

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:09 | ارسال نظر(0) |







پنجره خیال

شبها پشت پنجره خیالت نشسته ام

باد هم بازیش گرفته دارد با من بازی میکند

پنجره را به هم میکوبد

خاطراتت را بیادم می آورد

باد هم نگران دلتنگی من است ببین


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:04 | ارسال نظر(0) |







رنگارنگ 4





بیا دلم و باور کن این قصه را

 

 

برای دلم از نبودن هایت میگویم...

به دلم میگویم فراموش کند روزی که آمدی و خواستی معنای روزها و شبهایت باشم.....

میدانم بی همسفری در میانه ی راه برایش دشوار است ...

میدانم که تاب نمی آورد این همه بی تو بودن را ...

بیا دلم ....

بیا و باور کن که آن معنای ساده گذشته از چشم های تو.....

و قصه ی " تو باش و حکمروای قلعه ی تنهایی هایم باش."... قصه ای بیش نبود....

بیا دلم و باور کن زین پس باز هم منو تو تنهاییم....

باز هم از بهشت رانده شدیم به جرم خوردن سیب...

بیا دلم و باور کن این قصه را...

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط در 1:6 قبل از ظهر | نظر بدهید |







ندیده بودی تمنای دلم را

 

 

من ...

میان همهمه های تمام بادهای سهمگین جهان ، میان سیاهیِ این روزهای خاکستری ام ....

میان تمام نمیدانم های تو و میدانم های دلم،

دارم غرق می شوم ...

ندیده بودی تمنای دلم را ؟؟؟

دلم را که تمام بخشیده بودمت...

نمیدیدی که عاجزانه میخواست داشتنت را؟!

روحم که تازگی ها در پی دل روانه شده بود...

نمی دیدی و نمی بینی که بی قراری می کند لحظه های نبودنت را ؟!

وجسم...

این جسم درد میگیرد و دور خود میپیچد نبودن هایت را ...

دار و ندار این روزهای رفته که هیچ،

داشته ها و نداشته های این روزهای نیامده هم مال تو ....

من تنها نشسته ام که ببینم چه میکند رویایت ، نبودن هایت و خاطراتت

با دلم ، با روحم و با جسمم....

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط در 1:4 قبل از ظهر | نظر بدهید |







نامم را صدا کن

 

 

آهسته گام بر میدارم

در راهی قدم گذاشته ام که چشمهایم نظاره گر پشت سرم هستند

هنوز امید دارم...میدانم صدایم میکند

هنوز دلم گیر است...میدانم گره قلبم را باز نمیکند

زود باش عشقم

صدایم کن...دارم فاصله میگیرم

زود باش...نامم را صدا کن

میدانم داری صدایم میکنی...مشکل از گوشهای من است

آخر چرا تو باید صدایم کنی

من صدایت میکنم...با توام...تو آری ...تو

دوستت دارم...میدانی

زیباترین عکس های عاشقانه اسفند ماه 1390

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 10:46 بعد از ظهر | 2 نظر |







از کجا شروع کنم

 

 

 

 

 

 

مـی خـــوام بنــــــویسـم...

اما نمی دونم از چی بنویسم...از کجا شروع کنم...از خـــــودم ... از دلم

یا از حسی که به تو دارم

یه دنیا حرف ناگفته دارم ... یه دنیا عشق و دلتنگی...دردهای دلم و بیقراری خودم را نمیشه توی یک صفحه جا داد...

 

حرفها واسه گفتن دارم...اشکها دارم واسه ریختن...اما خیلی حرفها رو نمیشه زد...

 

نمی تونم با دو تا کلمه دلتنگیمو ابراز کنم...این خانه قلبم ویرانه شده...توی این غمکده عشق من چیزی جز دلتنگی و بیقراری نیست...کلی بغضهای قدیمی دارم...که داره آزارم میده...هر چی میکنم

نمیترکه...داره منو از درون میترکونه...

 

 

چی بگم عزیز دل من...هر چی بگم فقط قلب تو رو آزار میدم...بگذار با خودم بسوزم و بسازم...

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 10:12 بعد از ظهر | نظر بدهید |







نمیخواستم عشقمو ازت بگیرم

 

 

 

نمی‌خواستم بی تو زندگی کنم...اما تو چه بی تفاوت از من گذشتی

نمیخواستم دل بیچارمو آواره کنم...اما تو مرا آواره کردی

نمیخواستم ببینم اشک تو رو...اما تو اشکهای منو درآوردی

نمیخواستم عزیزم...نمیخواستم

نمیخواستم عشقمو ازت بگیرم...اما تو عشق منو لگد مال کردی




http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 9:40 بعد از ظهر | نظر بدهید |







دوستت دارم

 

 

بهت میگم دوستت دارم...آرام و بی سروصدا...مثل پرواز پروانه ها...دوستت دارم...دوستت دارم...با صدائی بلند...بلندتر از پرواز کبوترانی عاشق...دوستت دارم...صدای قلبم را میشنوی...چه ملتسمانه صدایت میکند...و چه عاشقانه میتپد...میخواهم فریادی بر آورم...از اعماق قلب شقایقها...از جدائی صنوبرها..از پرواز قاصدکها...دوستت دارم عشقم...دوستت دارم

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 9:29 بعد از ظهر | نظر بدهید |







باز هم نمیدانی

 

 

عشق من...تو نخواستی مفهوم عشق مرا بفهمی...چه شاعرانه نگاهت میکنم...نمیدانی ...چه عاشقانه برایت میمردم...نمیفهمی...همیشه شعرهایم را ناتمام گذاشتی...متوجه نشدی...با زبان مجنون خطابت کردم...ندانستی...فرهاد وار کوها را کندم...ندیدی...عزیزم...با چه زبانی بهت بگم عاشقانه دوستت دارم...آیا باز هم نمیدانی

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 9:22 بعد از ظهر | نظر بدهید |







مهم نیست.. تنها تو آروم باش

 

 

 

نمی دونم چی بگم..

نمی دونم چه جوری بگم..

امروز، که عزم نوشتن کردم واست، می خواستم بگم:

تو که

در باغ سبز چشمت، صدها بهار داری،

من دشت خشک و خالی، با من چه کار داری؟

اما وقتی

من بی قرار و تنها، دور از تو ناشکیبا

تو عاشقان مشتاق، پروانه وار داری..! چی میتونم بگم آخه ؟

دارم گریه می کنم عشقم، آره بی قرارم امروز ، دلتنگم خیلی دلتنگ ، کاش پناه دلتنگی ام می شدی کاش از تملک دستان مهربونت اطمینان داشتم کاش پیوند می زدی منو به آرزوهام

چی بگم عزیز دل ؟

دلم می خواست که می شد یک بار، فقط و فقط یک بار، بایستم رو در روی تو و خیره بشم توی زلال نگاه آسمانیت و بگم: خسته شدم از این همه فراز و نشیب ، پاهام لرزون تر از همیشه اس..دیگه یارای رفتنم نیست..

دیگه حرف و حدیثی باقی نمونده برام ...

آیا واقعا این رسمش بود؟ دلم به عمیق ترین گودال غمها مبدل شده

نگام به معصوم ترین نگاه ها تبدیل شده انگار با هر نگاهی که میکنم عالم و آدم از احوال دلم باخبرمیشن

دیگه حتی از اون نگاه مغرورمم خبری نیست..

خنده هایی که مثلا تو عاشقشون بودی دیگه در نمیاد..

همیشه تبسمی تلخ در برابر هجوم نگاه دیگران دارم ... تو همه زندگی من بودی

من از تو زنده میشدم در لحظات مردنم ...

تو قصه آشنایی رو در گوشم خوندی تو اشک رو با من آشنا کردی تو دلتو به من دادی .. ولی فقط منو برای مدتی مهمون دلت کردی ...

اما نمی شه.. نمی تونم.. من نمی تونم.. آخه دلت از جنس گله.. می شکنه.. چه جوری تاب بیارم افتادنش رو؟

نه! نمیذارم..

تو بر پای بایست استوار باش قد برافراز و چشم بگشا که پایان بگیره هرچه سیاهی و تاریکیه..

من می شکنم...،

مهم نیست..

تنها تو آروم باش، که از همین آرامشت من قرار می گیرم..

دلیل زندگی ام، امید آسمانی ام،

تو آروم باش..

تشویش باز هم سهم من.....

 

 

 

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط در 6:6 بعد از ظهر | يك نظر |







خودم این قصه میدانم

 

 

راهم را گم کرده ام

چشمانم به دنبال نگاهی میگردد

دلم در آرزوی دیدن کیست

که در ویرانه قلبش

زیاد من اثر نیست

مرا دیگر نمیخواهد

خودم این قصه میدانم

روزها گذشت و من او را نیافتم

آنقدر گشتم و گشتم...تا خودم را هم گم کردم

راه خانه را نمیدانم...بیا عشقم

بیا دستم رابگیر...قلبم اسیر نگاهی است

نگاهی که عشق را به من آموخت

چرا باید اینگونه باشد...می آیند..عشق می آموزند

عاشق میکنند...بعد میروند...و یک وابسته جای میگذارند

آری عشقم...من وابسته به عشق توام...بیا

 

 

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 1:44 بعد از ظهر | نظر بدهید |







رویا

 

 

خیلی وقته كه با تو زندگی می كنم!یعنی چشم هایم را كه می بندم تو می آیی ! خب همین بس است برایم ! نه ؟! یعنی تو رویایت هم زیباست برایم كه راضیم می كند ! راضی كه نه ! ولی خب ، چاره چیست عزیز من ؟!... شب ها ، همیشه عجولم برای خواب !... برای خواب كه نه ، برای بستن چشم هایم و آمدن تو !! شب ها ، چراغ را خاموش می كنم ، دراز می كشم و با شوق چشم هایم را می بندم و انتظارت را می كشم ! در باز می شود .. تو می آیی ...! کنارم مینشینی دستهایت را بصورتم میکشی ... به عكس هایت نگاه می كنی و با لبخند مرا میبوسی...! همین است زندگی من !! باورت می شود ؟؟!!... دیوانه نیستم ! همیشه در خیابان كنارم هستی . دستم را می گیری .. برایم حرف می زنی ... پشت هر میزی كه می نشینم ، تو روبرویم هستی ! لبخند می زنی و بدون اینكه دیگران بفهمند ، از آن نگاه های قشنگ و معنی دارت می كنی و هر دو می خندیم !!... آشفته می نویسم امشب ؟ تو ببخش .. بعضی شب ها - مثل امشب - سرم پر می شود از این حرف های هرگز نگفته ! و تا برایت ننویسم آرام نمی شوم . به دل نگیر عزیز دل ! امشب هم از آن شب های دیوانگی ام است .. كمی كه بنویسم ، آرام می شوم... تنها

 

 

http://rozbeh90.loxblog.com
 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 18:18 | ارسال نظر(0) |







رنگارنگ 3





ای نگاه عاشق نگاهم کن

 

 

 

 

نیمه شب بود

تمامی دلشکستگان در خواب بودند

و من در رویاها بدنبال شقایقی میگردم

که روز عشق نظاره گر رابطه ما بود

میخواهم نگاهم را به جنگل عشق بدوزم

میخواهم چشمهایم را به قاصدکی دهم

تا برایت اشکهایم را برساند

ای نگاه عاشق

نگاهم کن

 

 

 

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 1:0 قبل از ظهر | 2 نظر |







رقص قاصدکها

 

 

 

گروه اینترنتی ایران سان

 

آه عشق من چه زيبا معنا ميكني... تمام گفته هايم را...خواسته هايم را...نگاه مهتاب رادر انتهای عشق من...زیبا خاطراتت را برای خودم ... تعریف میکنم...و با قلبم رقص قاصدکها را به رخ شقایقها خواهم کشاند...

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 10:53 بعد از ظهر | 2 نظر |







شبهای دلتنگی

 

 

 

نمیدانم چرا امشب خوابم نمیبرد

امشب قرار نیست خواب مرا ببرد

ما تقسیم کرده ایم

یک شب خواب مرا ببرد

یک شب من خواب را ببرم

آخه من روزها میخوابم

شبهای دلتنگی را با خواب بازی میکنم

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 10:43 بعد از ظهر | نظر بدهید |







دیگر تنها نیستم

 

 

دیگر تـنها نیستم...دارم نفسهایم را تقسیم میکنم

دیگر دلتنگیهایم را در کوزه مادر بزرگ جای داده ام تا در زیر زمین چال کنم

مدتیست دیگر دزدکی اشک نمیریزم

مدتیست دیگر هوای من دو نفره شده

مدتیست میخواهم زندگی کنم

میخواهم با تو در خودم زندگی کنم

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 10:28 بعد از ظهر | يك نظر |







دلم میلرزید

 

 

صورتش در عین زیبایی غمی آشکار داشت که هر بار نگاهش میکردم دلم می لرزید !

نمیدانم چرا... عشق با این همه زیبایی چگونه برای من دروغ محض بود
کدام روی عشق در سرنوشت من ظاهر شده

که من بیزار از ثانیه های دلتنگی بسر میبرم

از کدام روزنه نشکفته گل سرخ ...به عشق مینگرم...که اینچنین معادله ای لاینحل دارم

تا کجا باید دوید...در کجا باید نشست...


http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 10:16 بعد از ظهر | نظر بدهید |







نسیم هوایت

 

 

 

 

 

 

سیگاری روشن میکنم...تا آتش درونم را خاموش کنم

قلمی خواهم شد...تا غم دلتنگیهایم را تخلیه کنم...

شیشه ای خواهم شکست...تا شکست عشقی را نبینم

پیاله ای خواهم نوشید...تا قدح چشمانت نشوم

میخواهم پرستوئی سبک بال شوم...در نسیم هوایت کوچ کنم

میخواهم رودی باشم...که پاهایت را میشوید و دلتنگیهایت را با خود میبرد...

تو یگانه عشق منی...تو تنها معشوق و معبود منی

میخواهم نماز عشق را در کوی عشق تو بگذارم

چادری میسازم...برای خاطراتت

چمدانی دارم برای بیقراریهایم

و من همچنان میرانم شتر خیالم را

 

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 9:42 بعد از ظهر | يك نظر |







خیال عشق

 

 

میخواهم تا بیكران خیال باعشقت سفر کنم... به دنبال واژه ای هستم...که نگاهت را به میهمانی چشمهایم دعوت کنم...و تو همچنان در اسارت...پرندگانی مهاجر هستی...که زنجیر نگاهشان در دستهایت گره خورده است...

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط روزبه جاوید در 6:29 بعد از ظهر | نظر بدهید |







آرامش تو اوج آرزوهای من است

 

 

بذار با تو نجوا کنم. و بدون آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم رو شونه های مهربان تو گریه کنم.

از راه که رسیدی نگاهت غریب بود، و من با غربت نگاه تو همسفر شدم.

کمکم کردی که از کویر هرچه بی مهری بگذرم و به آب روشن چشمه ی چشمان مهربونت برسم.

«چشم های نازنین تو»... که حیات در آنها خلاصه می شه ...

و زندگی معنا می گیره ... و «عشق» می شکفه ... و شور لبریز می گرده ... و شوق پرواز می کنه ...

«چشم های آسمانی تو» ... که پیوسته پر ازبرق امیده ...

نگام که می کنی، تمام وجودم آتیش می گیره ...

چشم در چشمان عکس نازنینت هم که می کنم سوزش قلبم رو حس می کنم ...

اما ... دلم نمیآد از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ...

تو که نمی دونی !...

دیگه عادت کرده ام روز رو با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم ...

پس نبند!... چشم هات رو باز کن ... می خوام از دریچه ی نگاه تو به جهان نگاه کنم ...

می خوام هرچه خوبیه تو چشمان پاک تو ببینم ...

می خوام نگاه مهربونت رو یک عمر با آرامش دستان آسمانیت همراه داشته باشم ...

می خوام بدونی که چقدر دیوونه ی نگاه های مردونه و جذابت هستم ...

مسافر غریب نیمه راه زندگی ام، دیگه برام غریبه نیست!...

و مهر تو که نمی دونم از کجا راه خانه ی دلم رو پیدا کرده بود هر روز گوشه ی دیگه ای از این خانه رو به نامت می کنه ...

تو نمی دونی که چقدر دلم برای حس نگاه های مهربونت تنگ شده ...

حالا که من نشسته ام و برای تو می نویسم ، با تمام وجود آرزو می کنم سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربونت افتاده باشه.

تو آروم بخواب نازنینم ... آرامش تو اوج آرزوهای من است ...

تو نمی دانی ...

اما من ... هنوز هم به یادت عشق می کارم و بی تو زرد و بیمارم

بیا فرصت بده باید همیشه دوستت بدارم .

چی بگم

.... .... .... ....

.... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... .... .... ....

کی به غیر از تو می دونه این نقطه ها چقدر حرف توشونه ....

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط در 1:58 قبل از ظهر | نظر بدهید |







باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای عشقم

 

 

و تو لبخند می زنی... اونچنان ناب که می خوام زمان رو نگه دارم...

لبخندی به وسعت تمام دلواپسی هام...

و به رنگ تمام آسمان چشم هام...

و به قدر تمام روزهایی که نبودی...

و به اندازه ی تمام دلتنگی من...

و به پاکی مهر...

و من، آروم می شم...

که همون یه لبخند برای تموم چشم انتظاریام کافیه ...

من آروم می شم، و تو همچنان لبخند می زنی...

که رسالتت رو خوب انجام داده ای... مثل همیشه...

وبعد که عزم رفتن می کنی... تمام غم دنیا جا می گیره توی همین دلی که بی قرار توئه...

تو بلند میشی ... و من دلم می گیره... به سوی در میری... بغض راه نفسم رو می بنده. . با هر گام تو حجم اشک توی چشمام بیشتر می شه. و تنها دلخوشم که یه عالمه نگاهت رو، و لبخند پاکت رو برای روز های بی قراریم ذخیره دارم...

و وقت،... وقت رفتنه... و من تاب نگاه ندارم...

اما چشم هام چنان در وجود نازنینت گره خورده که اجازه ی ندیدن به من نمی ده!...

و تو، از آن دور، برمی گردی...

و یک بار دیگه عطر نگاهت رو روی دلم می پاشی ...

و لبخند آسمانیت رو هدیه ام می کنی و ...

و میری ...

و من اشک هام رو بدرقه ی رفتنت می کنم ، که زودتر برگردی ...

و چشم هام رو فرش راهت می کنم، روزی که بیایی...

چشم هام رو باز می کنم... تو نیستی... گونه های من خیسه... و عطر یاس پیچیده توی باورم...

باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای عشقم ...

و من، با تمام دلتنگی و دلواپسی و لحظه لحظه اشک هایم با ترانه ی صدای تو به آرامش رسیدم...

http://rozbeh90.loxblog.com

 

 

 

[+] نوشته شده توسط در 1:52 قبل از ظهر | نظر بدهید |







دلتنگ تو بودم عشقم

 

 

عطر یاس پیچیده توی باورم...

اما... خبر از یاسمنی نیست!

باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای...

باز، آمده ای... با لبخندی زیبا... و نگاهی مهربون... و دست هایی آسمانی...

باز، آمده ای که چشم در چشم هات بدوزم و دیوونه شم...

آمده ای که توی دریای نگاهت غرق شم...

آمده ای که زیر سایبان دست هات آروم بگیرم...

آمده ای که لحظه ای بنشینی... و لبخندی بزنی... و نگاهی آسمانی به سر تا سر رویام بپاشی...

و برگردی... و بری... و من بمونم و رویای لبخندت...

یادت هست بار آخری رو که اومدی؟...

که منِ دلتنگِ بی قرار رو چه زیبا به آرامش رسوندی...آرامشی از جنس آسمان!...

چشم هام رو که می بندم... باز هم تو می آیی... در می زنی و داخل می شوی... تو که می دونی برای ورود به خلوت من نیاز به در زدن نداری!... می آیی... مثل همیشه...

با همون لبخند آسمونی... و چشم هایی که نگاهم رو از هر چه در اینجا هست می گیره... تو می آیی. و کنارم می نشینی. و من چقدر دلتنگ آنم که تنهایی ام رو روی شونه های تو گریه کنم و دست های تو نوازش شونه ام بشه...
و چقدر بی قرار آنم که صدای آسمانیت تو گوشم بپیچه که میگی :

گونه هات از چی خیسه عشقم؟!

اشک چرا ریختی ؟!

راستشو بگو دلت چرا شکسته ؟!

و من حس تمام غربت غروب رو جمع کنم توی نگام، که بریزم تو چشم های تو... و تو...

اما حیف از چشمهای آسمونی تو که غم بنشینه توشون... حیف ازون نگاه مهربون که رنگ غروب بگیره...

نه... این کار رو نمی کنم... دیگه گریه هم نمی کنم... حیف از دست های پاک تو که با اشک های من خیس بشه... در همین یک کلام خلاصه ش میکنم :

«دلتنگ تو بودم عشقم..!»

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 09:17 | ارسال نظر(0) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران