برای تو...عشقم
با من بود...کلی با هم عاشقانه گفتیم...چقدر اشک ریختیم...چشم بسته تمام جنگل را طی کردیم...شقایقی تنها صدایم کرد...هی تو غریبه
باز گشتم...در کنارش قرار گرفتم...شقایق اشکهایش را پاک کرد و با بغصی غمگین گفت...تو هم مثل من تنهایی...گفتم خیر...مگر نمیبینی
خیالش همراهم هست...شقایق چشمهایش را مالید و با لکنت گفت...پس تو هم مثل من خیالاتی شده ای...من هم با خیالش سیر میکنم ...
اشک میریزم...اما اینبار حتی خیالش هم نیامد...حال تنهایم...تنها...نزدیک آن شقایق غمگین دراز کشیدم تا تو را در خواب ببینم..
تقدیم به آنکس که هر چند کوتاه ...اما قرنها در قلبم زندگی کرد...
میخواهم با تو سخن بگویم...هی با تو ام...آری تو...این منم """"""مردی از دیار غربت...غریب آمده بودم...وچه غریبانه رفتار کردی...
بوسه هایم را زخم کردی...لبانم را باطنابی به دار خواهم آویخت...
به گونه ام...که شاهراه اشکهایم بود...سیلی خواهم زد...
و گل رز را فریب خواهم داد...تو که با صدای پر از احساستمرا به اسارت خود درآوردی...ای سلطان قلب من...ای که همه هستیم قفل درگاهت شده...وای که شرمنده چشمهایم شده ام...اشکهایم راه گریز را خوب میداند...و زبانم فقط برای تو میخواند...و تو تنها برای خودت مینوازی تار شب بیوفایی...و من اینجا ...همراه با مداحی خشک شاحه های زرد را...که چه مظلومانه انگشتهای خود را از بیقراری میجوند...آری با توام...تو که همه وجودم را تسخیر کردی...تویی که مرا مست نگاهت کردی...و حال از من گریزانی... عشقم من هنوزبا گل سرخ فریب خواهم خورد...و همچنان...با طنین شقایقها مست خواهم شد...و تو با صدای خواب براحساس شهر خرناس خواهی کشید...و من با خاطراتت تا سپیده بازی میکنم...
ومن با دل تو بی نصیب خواهم ماند
و تو تا میتوانی قلبم را به سخره بگیر
به شوق باغ پراز احساس یاس های وحشی
ازاین بهاردروغین تو نجیب خواهم رفت
آری میخواهم از قلب تو کوچ کنم...در انتهای بیقراری شهر خلوت قلبم...میرم...میرم بخاطر تو...میرم میرم...خداحافظ
نقطه سر خط...نقطه را هر کجا بگذاری ...دوباره همان دلتنگی سراغم می آید...میخواهم نوشته هایم فقط خطاب به تو باشد...اما چه کنم...چه بنویسم...هنوز پشت پنجره خیالت ...
در انتظار صدای پایت هستم...موسیقی دلنواز من صدای ترنم ضربان قلبت است...چندیست نیستی...خیالت را هم برده ای...باشد...بگذار تنها بمانم...
قدم گذاشته ام...در جنگل شقایقها...رو به راهی هستم...که اولین دیدارمان زیر درخت دلتنگی به سر بردیم...آرام گریستی...زیر لب زمزمه کردی تنهایم نگذار...اشکهایت را بروی گونه ام پاک کردم...و گفتم...ما به هم محتاجیم...مثل آسمان به ماه...حالا چندیست میگذرد...من مانده ام و آسمان دلتنگیم...ماهم کجایی...
امشب ...اینجــــا...قلبی در سینه میتپد...و آنجا درون سینه ای قلبم میتابد...از درد ...از دروغ...از بی وفائی
در اتاقک تنهــایی نشستـــه ام...خاطراتت را ورق میزنم...و تنها سکوتی از دلتنگی مرا با خود میبرد...به رویاهایم...
گاه جلوي آينه مي ايستم...اشکهایش را پاک میکنم...دستی به سر و رویش میکشم... نگاهش میکنم...آه چشمهایش چه مظلوم مینگرند مرا...چه ناله هایی در گلو خفه کرده...
چه دل بزرگی دارد...که اینگونه رضایت دارد از غمهایش...گوئی او را میشناسم...همیشه فقط او را مینگرم...دلم بحالش میسوزد...