|
آمدی گیری ز کف عشقم... دلم... جانم
و حالا گشته ام مجنون عشقت
در دلم آشوب بر پا شد
غوغا شد...ولوا شد
نمیدانم چرا اندر دلم آتش مهیا شد
درون سینه ام دردی هویدا شد
چه میخواهی تو از جانم
ببین اشکم...ببین دردم...مگر من چه بدی کردم...
زکف رفته قرارم ...خسته ام... زارم... چه میخواهی تو از حالم
ببین مستم ...خراباتم ...در این دامت گرفتارم
زدست بیکسان زارم... پریشانم
نمیدانم به هوشم...یا که مدهوشم
برو عشقم...برو جانم...برو دیگر نمی مانم

|