نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





بغض

بغضی دارم از جنس باران

گره خورده در لا به لای جنگل عشق

گویی طنابی بر گردن و حلق آویزم

فاطیمای من

عشق آسمانی من

ای همه هستی ام

نفسم...جانم...عمرم...عاشقانه دوستت دارم

دلم تنگ است...مثل همیشه دلتنگ نگاه مهربانتم

بغضم را با خنده ای پر از اشک رها میکنم

آخه همه زندگی من باورم نمیشود دیگر نیستی

همیشه منتظر میمانم...که برگردی

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 12:24 | ارسال نظر(0) |







عشق من فاطیما

در بهار زندگانی عشق من ...نفسم...زندگی...فاطیمای من پرپرشد

عشقم...جانم...نفسم...مگه تو نمیدانستی همه زندگی منی

بی تو توان نفس کشیدن را ندارم...پس چراااا...چرا تنهایم گذاشتی

فاطیما...عزیزم...نه خواب دارم و نه بیداری

فقط و فقط گریه و بغض...فقط و فقط گذرم شده آرامگاهت

هر روز می آیم تو خفته ای و من بر سر مزارت مینالم

با تو حرفهایی را میزنم که تا بحال ن.فته بودم...اما چرا هر چه صدایت میکنم

جوابی از تو نمی آید...عشقم...نازنینم...روحم...چه طور بغضم را رها کنم

نمیتوانم...اشکی دیگر در چشمانم باقی نمانده...

آنشب که دنیا خواهرت خبر مرگ تو را به من داد ...آنقدر ناله کردم که از هوش

رفتم...آن موقع من در مسیر راه بودم...بیهوش بودم که مامورین بزرگراه

با ریختن آب مرا بیدار کردند...در آن مدت که نزدیک 6ساعت بیهوش بودم

یک نفر از خدا بیخبر تلفن همراه و سامسونیت مرا به سرقت برده بود

در آن حال به جز گریه چیزی نمیدانستم

نمیدانستم چه باید بکنم...به محدوده شهر رسیدم...دوباره از ماشین خارج شدم...آنقدر زجه زدم که دوباره از هوش رفتم...

از همان شب تا به امروز که تاریخ 3/12/92است ...کارم فقط نالیدن است

نفسم...فاطیمای من...یادت هست میگفتم پس از مرگم تو سر قبرم بیا

اصلا گریه نکن ...فقط با من حرف بزن...اما الان برعکس شده

من بر سر قبر ت با چشمانی خونی مینالم و ازت گله میکنم که چرا تنهایم گذاشتی...مگه نه گفتی سال تحویل در کنار هم هستیم...مگه نگفته بودی

ایام عید با مژگان و مونیکا و دنیا بریم مسافرت...پس چه شد...

چرا...عشقم ...آخر ندانستم چراااا...فاطیمای من...دیگر چشمانم تاب نوشتن

ندارند...تا بعد عزیزم...


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 17:57 | ارسال نظر(0) |







درد

بغضی از جنس شیشه تمام جسمم را فرا گرفته

نمیدانم از چه بنویسم

از کدامین گناهت پرده بردارم

هر آنچه بگویم و بنویسم فقط درد دلم را تازه میکنم

لعنتی تو همه وجودم بودی

نفس

زندگی

هستی

همه و همه در تو خلاصه میشد

اما حیف که فقط زبانت متعلق به من بود

فقط گفته ها 

اما دوست داشتنها و هوس رانیها مال بقیه

میگویم بقیه

آری زیرا تو با چند نفر بودی

من همه چیز را میدانستم 

و تو در این خیال که هر کاری که میکنی من نمیدانم

باشد ...شاید روزی یکی از همان دوستیها منجر به یک زندگی شیرین برایت بشود

همیشه برایت آرزوی خوشبختی میکنم

همین.....


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 13:53 | ارسال نظر(2) |







فرشته من

فرشته آرزوهایم تو بودی

لا به لای خاطراتم به دنبال تو بودم

نمیدانم چرااا...

فقط یک لحظه می آیی

و دوباره شوره دلم غوغا میکند

تا بازگشتی دگر

 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 10:06 | ارسال نظر(0) |







زهره

تو نگران نباش

وقتی در کنارت ستاره هارا برایت نام میبرم نه اینکه نامشان را به یادت بیاورم

بلکه یاد اونیکه همیشه نفسهایت برایش به شماره میافتد می آورم

زهره ...آری نامش خوب در قلبت حک شده اشکهایت را بگذار...

وقتی به دیدارش میروی لازم میشود


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:15 | ارسال نظر(0) |







دفتر خاطره

 با خاطراتش قدم میزم

دفتر رویاهایش همراه من بود

در گوشه ای از نگاهش رو به ستارگان نشستم

باز کردم شکوفه گیسوانش را

آرام آرام از میان قنچه لبانش

نامم گل افشان شد

انگشتانم همه به رعشه افتاده بود

میخواستم لمس کنم لبانت را

اما

تندری از راه رسید و عشقم را با خود برد

میروم

برای فردا آماده شوم

این بار قبل از تندر 

تو را با خود میبرم

تا صفحه دفتر خاطراتم را کامل کنم

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 10:39 | ارسال نظر(1) |







نگاه

 نگاهش چه آشناست

در غربت شبهایم سرگردان بودم

با رویاهایش بازی میکردم

ستاره ها را با خود میچرخاندم

ماه از بیقراری من چشمانش را نیمه باز کرده بود

یک نگاه از دور مرا به خودم آورد

چه نگاه مستا نه ای

چه نگاهش برایم آشناست

چشمانم را در نگاهش دوختم

گویی با من قصه ها میگفت

برایم غزل عشق میسرود

مستم کرد...دیوانه نگاهش شدم...

این همان است...که سالیانی دراز در خیالم زندگی میکرد

در آغوشش گرفتم ...سرم را میان گیسوانش گم کردم

آرام در گوشش زمزمه کردم

زندگی من...همیشه با من بودی...در وجودم زندگی میکردی

دیگر تنهایم نگذار...من از ماندن بی تو میمیرم...

عکس عاشقانه - زوج های عاشق (4)

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:40 | ارسال نظر(0) |







خلوت دل

  تنهایی ام را با دلتنگیهایت پر میکنم

نبودنت ...را حس نمیکنم...همیشه در خاطراتم حضور داری

سکوتی از جنس فریاد...بغضم را ورق ورق میکند

اشکهایم...همیشه بی تو روان است...

چترم را کنار بیقراریهایم...آویزان میکنم

تن خسته ام باران میخواهد...

آسمان آرام ببار...با خاطراتش خلوت کرده ام

 
عکس

[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 22:28 | ارسال نظر(0) |







من شادم زندگی

 بیخودی خندیدم...آنقدر صدای خنده ام رابلند کردم...که فقط بهت ثابت کنم شادم...
هی با خودم گفتم و آواز خواندم...که بهت بگم غمی به دل ندارم...
لباسهای رنگ وا رنگ به تن کردم...موهایم را فرم دادم...عطر های جور وا جور زدم...
که بهت بگم خیالی نیست میگذرد...
رفتم کنار همان پل...که اولین قرارمان آنجا بود...پاهایم را آویزان کردم و...
سنگهایم را به آب میزدم...فقط برای این که تو بدانی بیخیالم...
دیوارهای اطاقم را همه ائینه کردم...جان بخشیدم به دیوار ...که بگم آری من هستم...
میخواهم خودم را ببینم...در تمامی آئینه ها...میخواهم به خودم بگویم تنها نیستم...
شب زیبا بود و زمان گذرا...ومن خسته تر از ثانیه ها...باز با خودم گفتم...چه لحظات دلنشینی...
گشتم و گشتم در شیارهای دیوانگی...بیخودی پرسه زدم...در شبهای تنهائی...
پرسه زدم در شبهای بی خانگی...شب من صبح شود...حرص من کم نشود...
با خدا حرف زدم...گفتمش غمگینم...گفتمش درد دلم ...گفتمش زار شدم...
من به تو دل دادم...تو به من بد کردی...آخدا گوش اینک سخنیست...
بیخودی حرف زدم...آخدا هم دلش غمگین است...بیخودی غمگینم...
بیخودی ترسیدم...از بیان غم و این تنهائی...بیخودی زار زدم...
روی هر برگ گلی...عکسی از قلبم بود...بیخودی غمگینم...
حرفی از دل زدم...حرفی از دل میزد...حرفی از غم میزد...حرف من مستی بود...
از شما می پرسم...ما که را گول زدیم...که خدا مغموم است...

 

                                                        


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:34 | ارسال نظر(0) |







دروغ دلنشین

 همیشه به دروغ میگفتی دوستت دارم...
همیشه مرا به انتظار غروب آفتاب میکاشتی ...
همیشه گلهای رازقی را به انتظار باران میزاشتی
همیشه خورشید را به خجالت وا میداشتی...
و من همچنان دروغهایت را باور دارم...
و من کماکان ابرهای سیاه را بخاطر پنهان کردن آفتاب سرزنش میکنم...
با تو ام عشقم...چترت را کنا ربگذار...بگذار باران خیسمان کند...
بگذار اشکهایم با قطرات باران جاری شود...
قدمهایت را آهسته بر دار...نگذار احساسم دگرگون شود...
چه حس نابی دارم من...انگشتانت گوئی میخواهند تمام جسمم را تسخیر کنند...اما تو چندیست مرا تسخیر کرده ای...به همان پرستوهائی که همیشه
مرا به یادت تو و به آهنگی که با شنیدنش دزدکی اشک میریختی...میدانی
کدام آهنگ را میگویم...
از لحظه ای که رفتی بارون داره میباره...
این دل دیگه توان رفتنتو نداره...
از لحظه ای که رفتی ستاره سرنگونه، آینه عزا گرفته، دلت ترانه خونه...
از لحظه ای که رفتی دنیا رو شونه هامه...
اندوه رفتن تو هر ثانیه باهامه...
نزار عشقم...نزار امید و آرزومونو ازمون بدزدند...
همیشه عاشقت میمانم...برای همیشه توی قلب من جای داری...
حالا تو هی به دروغ بگو من هم همینطور...من هم مثل همیشه باور میکنم...


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:16 | ارسال نظر(0) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران