|
در بهار زندگانی عشق من ...نفسم...زندگی...فاطیمای من پرپرشد
عشقم...جانم...نفسم...مگه تو نمیدانستی همه زندگی منی
بی تو توان نفس کشیدن را ندارم...پس چراااا...چرا تنهایم گذاشتی
فاطیما...عزیزم...نه خواب دارم و نه بیداری
فقط و فقط گریه و بغض...فقط و فقط گذرم شده آرامگاهت
هر روز می آیم تو خفته ای و من بر سر مزارت مینالم
با تو حرفهایی را میزنم که تا بحال ن.فته بودم...اما چرا هر چه صدایت میکنم
جوابی از تو نمی آید...عشقم...نازنینم...روحم...چه طور بغضم را رها کنم
نمیتوانم...اشکی دیگر در چشمانم باقی نمانده...
آنشب که دنیا خواهرت خبر مرگ تو را به من داد ...آنقدر ناله کردم که از هوش
رفتم...آن موقع من در مسیر راه بودم...بیهوش بودم که مامورین بزرگراه
با ریختن آب مرا بیدار کردند...در آن مدت که نزدیک 6ساعت بیهوش بودم
یک نفر از خدا بیخبر تلفن همراه و سامسونیت مرا به سرقت برده بود
در آن حال به جز گریه چیزی نمیدانستم
نمیدانستم چه باید بکنم...به محدوده شهر رسیدم...دوباره از ماشین خارج شدم...آنقدر زجه زدم که دوباره از هوش رفتم...
از همان شب تا به امروز که تاریخ 3/12/92است ...کارم فقط نالیدن است
نفسم...فاطیمای من...یادت هست میگفتم پس از مرگم تو سر قبرم بیا
اصلا گریه نکن ...فقط با من حرف بزن...اما الان برعکس شده
من بر سر قبر ت با چشمانی خونی مینالم و ازت گله میکنم که چرا تنهایم گذاشتی...مگه نه گفتی سال تحویل در کنار هم هستیم...مگه نگفته بودی
ایام عید با مژگان و مونیکا و دنیا بریم مسافرت...پس چه شد...
چرا...عشقم ...آخر ندانستم چراااا...فاطیمای من...دیگر چشمانم تاب نوشتن
ندارند...تا بعد عزیزم...

|