فقط یک قدم مانده بود...فقط یک پلک تا اسارت وقت داشتم...نگاهم به آسمان بود...دستهایم در هم گره خورده بود...و تو هنوز در آسمان بازی میکردی...چشم بسته اشک ریختن... صفایی دارد...در انتظار نگاهت بود...همان نگاهی که مرا ویران کرده بود...ابرها یک به یک محو میشدند...و تو آرام آرام می آمدی...آه چه چشمانی...وای چه نگاه عاشقانه ای...
قلم و دوات و ورق را برای من گذاشته ای...بیایم بنگارم...درد دلهایم را...همان دردهایی که سالیان دراز مرا همراهی میکنند...در بودنت آنقدر نوشتم...آنقدر دردهایم را برایت خواندم و آنقدر در خفا گریستم...اما تو نفهمیدی...فقط نوشته ها را سرسری میخواندی و لایک میکردی...نمیدانستی کلمه به کلمه های این دلنوشته زبان قلبم بود...ندانستی چرا نام دلنوشته را جاوید گذاشتم...نه اینکه نامم را مدام به یادت بیاورم...بلکه این نوشته ها باید جاوید بمانند...قبول دارم...هیچگاه عاشق نبودی...اما این دل بی ریای من...چه عاشقانه برایت میتپید اگر درست عاشقانه گوش کنی ...صدای ناله های مرا خواهید شنید...سکوت کن...چه میشنوی...آهنگ تارهایشکسته قلبم را...باشد...مینویسم ...از خودم ...از تو ...و از برای تمامی عاشقان دردمند...برگهای گلهای وحشی هم رام شدند...اما تو همانی
در کنج خلوت نگاهم ...در انتظار پریشانی خاطراتت نشسته ام...
بیایی ببری مرا ...تا مرز جنون...
می آیی...میبری...هوشم را ...و من همچنان زانو در بغل...
در انتظار پنجره خیال نشسته ام...بیایی ...ببری....مرا با خود
تا مرز شقایق
دوستان این آدرس جامعه مجازی اتاقک هستش که سایتی جالب با امکاناتی زیباست که دوستانتان
چشمانم را...میمالم...به آسمان مینگرم...وحشت میکنم... فریاد می زنم ...بدنبال نور تو میگردم...میترسم... عرق می کنم ... ذهنم به یغما می رود ...نوری شدید همه ی مرا می پوشاند ...تو را میبینم...میبینم...میبینم...فریاد سکوتم را سر میدهم...از شوق پرواز...
دوباره... ...نفس زنان به دنیای بیقراری باز میگردم...