نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





زهره

تو نگران نباش

وقتی در کنارت ستاره هارا برایت نام میبرم نه اینکه نامشان را به یادت بیاورم

بلکه یاد اونیکه همیشه نفسهایت برایش به شماره میافتد می آورم

زهره ...آری نامش خوب در قلبت حک شده اشکهایت را بگذار...

وقتی به دیدارش میروی لازم میشود


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:15 | ارسال نظر(0) |







دفتر خاطره

 با خاطراتش قدم میزم

دفتر رویاهایش همراه من بود

در گوشه ای از نگاهش رو به ستارگان نشستم

باز کردم شکوفه گیسوانش را

آرام آرام از میان قنچه لبانش

نامم گل افشان شد

انگشتانم همه به رعشه افتاده بود

میخواستم لمس کنم لبانت را

اما

تندری از راه رسید و عشقم را با خود برد

میروم

برای فردا آماده شوم

این بار قبل از تندر 

تو را با خود میبرم

تا صفحه دفتر خاطراتم را کامل کنم

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 10:39 | ارسال نظر(1) |







نگاه

 نگاهش چه آشناست

در غربت شبهایم سرگردان بودم

با رویاهایش بازی میکردم

ستاره ها را با خود میچرخاندم

ماه از بیقراری من چشمانش را نیمه باز کرده بود

یک نگاه از دور مرا به خودم آورد

چه نگاه مستا نه ای

چه نگاهش برایم آشناست

چشمانم را در نگاهش دوختم

گویی با من قصه ها میگفت

برایم غزل عشق میسرود

مستم کرد...دیوانه نگاهش شدم...

این همان است...که سالیانی دراز در خیالم زندگی میکرد

در آغوشش گرفتم ...سرم را میان گیسوانش گم کردم

آرام در گوشش زمزمه کردم

زندگی من...همیشه با من بودی...در وجودم زندگی میکردی

دیگر تنهایم نگذار...من از ماندن بی تو میمیرم...

عکس عاشقانه - زوج های عاشق (4)

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:40 | ارسال نظر(0) |







خلوت دل

  تنهایی ام را با دلتنگیهایت پر میکنم

نبودنت ...را حس نمیکنم...همیشه در خاطراتم حضور داری

سکوتی از جنس فریاد...بغضم را ورق ورق میکند

اشکهایم...همیشه بی تو روان است...

چترم را کنار بیقراریهایم...آویزان میکنم

تن خسته ام باران میخواهد...

آسمان آرام ببار...با خاطراتش خلوت کرده ام

 
عکس

[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 22:28 | ارسال نظر(0) |







من شادم زندگی

 بیخودی خندیدم...آنقدر صدای خنده ام رابلند کردم...که فقط بهت ثابت کنم شادم...
هی با خودم گفتم و آواز خواندم...که بهت بگم غمی به دل ندارم...
لباسهای رنگ وا رنگ به تن کردم...موهایم را فرم دادم...عطر های جور وا جور زدم...
که بهت بگم خیالی نیست میگذرد...
رفتم کنار همان پل...که اولین قرارمان آنجا بود...پاهایم را آویزان کردم و...
سنگهایم را به آب میزدم...فقط برای این که تو بدانی بیخیالم...
دیوارهای اطاقم را همه ائینه کردم...جان بخشیدم به دیوار ...که بگم آری من هستم...
میخواهم خودم را ببینم...در تمامی آئینه ها...میخواهم به خودم بگویم تنها نیستم...
شب زیبا بود و زمان گذرا...ومن خسته تر از ثانیه ها...باز با خودم گفتم...چه لحظات دلنشینی...
گشتم و گشتم در شیارهای دیوانگی...بیخودی پرسه زدم...در شبهای تنهائی...
پرسه زدم در شبهای بی خانگی...شب من صبح شود...حرص من کم نشود...
با خدا حرف زدم...گفتمش غمگینم...گفتمش درد دلم ...گفتمش زار شدم...
من به تو دل دادم...تو به من بد کردی...آخدا گوش اینک سخنیست...
بیخودی حرف زدم...آخدا هم دلش غمگین است...بیخودی غمگینم...
بیخودی ترسیدم...از بیان غم و این تنهائی...بیخودی زار زدم...
روی هر برگ گلی...عکسی از قلبم بود...بیخودی غمگینم...
حرفی از دل زدم...حرفی از دل میزد...حرفی از غم میزد...حرف من مستی بود...
از شما می پرسم...ما که را گول زدیم...که خدا مغموم است...

 

                                                        


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:34 | ارسال نظر(0) |







دروغ دلنشین

 همیشه به دروغ میگفتی دوستت دارم...
همیشه مرا به انتظار غروب آفتاب میکاشتی ...
همیشه گلهای رازقی را به انتظار باران میزاشتی
همیشه خورشید را به خجالت وا میداشتی...
و من همچنان دروغهایت را باور دارم...
و من کماکان ابرهای سیاه را بخاطر پنهان کردن آفتاب سرزنش میکنم...
با تو ام عشقم...چترت را کنا ربگذار...بگذار باران خیسمان کند...
بگذار اشکهایم با قطرات باران جاری شود...
قدمهایت را آهسته بر دار...نگذار احساسم دگرگون شود...
چه حس نابی دارم من...انگشتانت گوئی میخواهند تمام جسمم را تسخیر کنند...اما تو چندیست مرا تسخیر کرده ای...به همان پرستوهائی که همیشه
مرا به یادت تو و به آهنگی که با شنیدنش دزدکی اشک میریختی...میدانی
کدام آهنگ را میگویم...
از لحظه ای که رفتی بارون داره میباره...
این دل دیگه توان رفتنتو نداره...
از لحظه ای که رفتی ستاره سرنگونه، آینه عزا گرفته، دلت ترانه خونه...
از لحظه ای که رفتی دنیا رو شونه هامه...
اندوه رفتن تو هر ثانیه باهامه...
نزار عشقم...نزار امید و آرزومونو ازمون بدزدند...
همیشه عاشقت میمانم...برای همیشه توی قلب من جای داری...
حالا تو هی به دروغ بگو من هم همینطور...من هم مثل همیشه باور میکنم...


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:16 | ارسال نظر(0) |







محبوبه

 محبوبه شبم بیا
چشمهایم بدنبال کدام محبوبه شبی سرگردان مانده اند ...پیدایش نمی کنم ...انگار در همین حوالی بود.... همین نزدیکی ها در کنار آن
.کلبه ...شاخه های خشک درخت انار...و کلاغهای سیاه شاهد بودند...شالی بر سر داشت...اندام قلمیش خوب یادم هست...
چشمهایش گوئی ساختگی بود...نگاهش مستم میکرد....گذرم که به آن حوالی می افتاد...از دور صداي دلنشینش را می شنیدم ...
که من را می کشید سوي خود.طلسمم می کرد .... به خود که می آمدم آنجا بودم... در کنارهمان کلبه...صدای آوازش عاشقترم میکرد...همیشه تنها بود...درست مثل من ......آوازش همیشه از دل بود و برای دل... شکایتی نداشت از هیچ کس و هیچ جا... و این چه غریب می نمود براي من... که از همه کس و همه جا دلگیر بودم .... امروز آمدم با این قصد که بپرسم او کیست... از کجا آمده؟ اینجا چه می کند... نمی دانم پیدایش نمی کنم جایی همین حوالی بود .... در کنار آن سرو بلند...میان شاخه های گیلاس...بویش را حس میکنم...صدایش را میشنوم... اما چرا او را نمیبینم...صدایش میکنم...محبوبه...محبوبه شب...محبوبه شبم بیااااااا...اما ........
دوباره غمگین باز گشتم تا با یادش زندگی کنم.......  

                                                      



[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:14 | ارسال نظر(0) |







هی تو

 هی تو...

دارم هر روز مرگی مزخرف را تجربه میکنم...

تو...هر روز را با عشقی دیگر میگذرانی...

عجب تفاهمی...چه زیبا و عاشقانه...

من هر روزم را سپیده قی میکنم...

و تو...و تو...و تو هر روزت همخوابگی هوسی گذران...

عکسهای عاشقانه زیر باران


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:09 | ارسال نظر(0) |







خسته

 تا کجاآخر چرا باید زدلتنگی نوشت

تا کدام ابر سیاهی دیده از باران گرفت

از زمین یا آسمان باید بنالم از فراق

یا فقط با گریه های بی قرار باید نوشت

تا کجا باید دوید و تا کجا باید نشست

تا کجای آسمان باید تنید و تا کجا ی سرنوشت

عشق رادر چشم تو جویم ولی تنها شدم

تا به کی باید شنید و در دلم غوغا نشست
شکست عشقی یک پسر...

 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:56 | ارسال نظر(0) |







گمشده من

 بدنبال گمشده ام...خاطراتم را ورق میزدم...

همه تکراری بودند...به جز یکی ...که چه غریبانه نگاهم میکرد...

چه مظلوم مینگریست مرا...دستانش را ملتمسانه بسویم دراز کرد...

صدایش با حزن و اندوه دم ساز بود...چشمانش غزل عشق سر دادند...

ریتم نا منظم قلبش ...مرثیه خوان بی وفائیها بود...

چه غریب است این خاطره...این همان گمشده من است...

در لا به لای جنگل خاطراتم ...عشقی را یافتم که سالها در انتظارش ...بیقرار بودم

 

Seri 32-4.jpg

 

 

[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 16:03 | ارسال نظر(0) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران