|
بغضی از جنس شیشه تمام جسمم را فرا گرفته
نمیدانم از چه بنویسم
از کدامین گناهت پرده بردارم
هر آنچه بگویم و بنویسم فقط درد دلم را تازه میکنم
لعنتی تو همه وجودم بودی
نفس
زندگی
هستی
همه و همه در تو خلاصه میشد
اما حیف که فقط زبانت متعلق به من بود
فقط گفته ها
اما دوست داشتنها و هوس رانیها مال بقیه
میگویم بقیه
آری زیرا تو با چند نفر بودی
من همه چیز را میدانستم
و تو در این خیال که هر کاری که میکنی من نمیدانم
باشد ...شاید روزی یکی از همان دوستیها منجر به یک زندگی شیرین برایت بشود
همیشه برایت آرزوی خوشبختی میکنم
همین.....
|