|
نگاهش چه آشناست
در غربت شبهایم سرگردان بودم
با رویاهایش بازی میکردم
ستاره ها را با خود میچرخاندم
ماه از بیقراری من چشمانش را نیمه باز کرده بود
یک نگاه از دور مرا به خودم آورد
چه نگاه مستا نه ای
چه نگاهش برایم آشناست
چشمانم را در نگاهش دوختم
گویی با من قصه ها میگفت
برایم غزل عشق میسرود
مستم کرد...دیوانه نگاهش شدم...
این همان است...که سالیانی دراز در خیالم زندگی میکرد
در آغوشش گرفتم ...سرم را میان گیسوانش گم کردم
آرام در گوشش زمزمه کردم
زندگی من...همیشه با من بودی...در وجودم زندگی میکردی
دیگر تنهایم نگذار...من از ماندن بی تو میمیرم...

|