|
رفتی اما ناجوانمردانه عشق منو نادیده گرفتی
رفتی و هر آنچه در وجودم بود با خود بردی...رفتی و چشمهایم را بارانی کردی
ابر دلم تمومی ندارد
اما دیگر اشکی نمانده
همیشه عزم رفتن میکنی
و دوباره باز میگردی
آخر این چه رسم عاشقیه
مگه من آدم نیستم...مگه چون من دختر هستم و تو مردی هر بازی که خواستی سرم در بیاری...نه عزیزم این حق کسی نبود که روزگارش را با یاد تو و خاطراتت
سپری میکرد...اینبار هم رفتی مثل همیشه
اما این بار پل را پشت سرت خراب کردی
این بار دیگه تسلیم خواسته های قلبم نمیشوم...این بار قلبم را زندانی میکنم
این بار چشمهایم فقط برای خودم اشک میریزند...دیگر میخواهم قلبم را لگد مال کنم
میخواهم نگاه عاشقانه ام را فقط به یک نفر
تقدیم کنم...به خدای خودم
خدائی که عاشقانه نگاهم میکند
اما من هیچ گاه به او توجه نکردم
حال که تو باز رفتی...خدا آمد دستهایم را گرفت...و گفت تو تنها نیستی من هستم
در کنارت...در وجودت...درون قلبت
آری دیگر میخواهم تنها عاشق خدای خودم شوم...خدا دوستت دارم

|