|
چه میدانستی تو از من...سنگ صبورت بودم
همیشه در لحظات دلتنگی تمام غمهایت را به من میگفتی
می آمدی ...تمامی بیقراریت را بی توجهی او را برایم شرح میدانی
و من گوش میکردم...وقتی می آیی قلبم فرو میریزد
آیا امروز به من خواهی گفت که مرا دوست داری
دوباره می آیی...سکوتی تلخ میکنی...هق هق ناله هایت را از راه دور میشنوم
دوباره از او برایم میگوئی
دوباره شکوه از بی توجهی او را شروع میکنی
و من دوباره گوش میکنم حرفهایی رو که زجرم میدهند
تمامی لحظات با من را فقط از او میگوئی
و من لحظه لحظه های با تو بودن را هر ثانیه هزار بار میمیرم
و تو همچنان از او میگوئی...و من همچنان چشمهایم را میبندم
که پنهان کنم عشقم را
همیشه میگوئی او تنها عشق من است
اما تو خوب میدانی که او هرگز تو را نمیخواهد
تو از او میگوئی...و من همچنان میخورم این غصه های تلخ را
خوب یادم هست آخرین باری که آمدی
از من پرسیدی روزبه تا حالا عاشق شدی
تا حالا دلت برا کسی تنگ شده
و من مات و مبهوت ماندم که چه بگویم
بهش گفتم آری...گفت آیا تا حال بهش بی توجهی کرده ای
گفتم خیر...گفت خوشا بحالش...حتما خیلی عاشق هم هستید
و من همچنان میبلعیدم...بغض گره خورده در گلو را
نگاهم کردی چیزی در قلبم فرو ریخت
با خود نجوا میکردم...ناله های قلب بیقرارم را
سکوتی تلخ بین من و او بر قرار شد...دوباره لب گشود
میخواهم فراموشش کنم...چه غریب بود کلامت
در انتظار شنیدن کلمه عجیبی بودم ...فقط نگاهم به لبانت بود
که تو پرسیدی...از عشق چیزی میدانی
من سکوت کردم...اشکهایم را در درون ریختم
آهی کشیدم...و تو همچنان ندانستی...که چه عاشقانه دوستت دارم
دوباره مثل همیشه...رفتی

|