نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





انتظار سرد

دلتنگ که می شوم به دریا میروم...  به جنگل سیر میکنم و گیاهی را نوازش میکنم... دستهایم را در خاک فرو میبرم... دلتنگیهایم را به زمین تزریق میکنم...  آسمان آبی را مهمان ِلحظه های خود میکنم...آنگاه نگاهم را بسوی تو نشانه میروم... ببین عشقم... این ضیافتی ست  برای دوست داشتن تو...و دیگر هیچ...
در بهار ورقهای  قدیمی  پر از یاد داشت های پر شور ...که سالیان دورت را برایم دوره میکنند... لحظه های ناب ِبا تو بودن را... که  حالا خاطره شده اند ....می بینی .. لبخندی و حسرتی ...خوب نقاشی شان کرده ام...آنها انگار با همان رفتار ها ...و کلماتی که میگفتی از لابلای دفتر های رنگ و رو رفته قدیمیم... از میان عکس هایی که ثبت ِ لحظات با هم بودن را....به یاد من میاورد... و دوباره جان میگیرم و با تو و خاطراتت حرف میزنم ... دلتنگ میشوم...گاهی میخندم...گاهی چنان شور و حالی میکنم که نگو و نپرس....اما تو ای همه هستی من...کجای این دل خوش سکنی کرده ای... چون روی ماه شب چهارده.... در پهنای این آسمان نیلی به زندگی من میدرخشی ...و روزی ...شبی ...لحظه ای... به آخر می رسی از پس ِ فردا....و دوباره کجای این دنیای رنگین خودت را به رخ دیگری خواهی کشید...یادداشت کن ...آری یادداشت کن..میترسم با آمدن دیگری فراموش شوم...یادداشت کن عشقم...
منتظر بودم...برای فصل بهار خوابها دیده ام..داستانها نوشته ام...اما تو قبل از بهار سفر کردی...در زمستان مست...
 تو سوار بر قطار... قطاری که تو و تمام آرزوهایم را با خود میبرد...شهرها یکی پس از دیگری....شهر به شهر ... ایستگاه به ایستگاه ...در زمستان نزدیک خانه مان ...پشت جنگل .. رودخانه ای که بوسه های روی پل را...خوب بیاد دارد...و ساعتها  قدم زدن  شبانه ...و راز و نیازهای مخلصانه و صادقانه...در همان کلبه کوچک... و دنج و دور از همه دنیا ... روی پوشالها... چای ومنقلی .. وصدای قطار تجسم مرا بهم میزند... تصاویر را حرکت می دهد ...تو پشت پنجره... گیسوانت در باد به پرواز درمی آیند ...این شاید آخرین زمستان من باشد...بیا عشقم دستانت را ...از پنجره به من بده...حس بدی دارم...گوئی قلبم دارد از تنم خارج میشود... صدای قطار از سوئی...وصدای من که همچنان صدایت میکنم از سوی دیگر.... و تو غافل از من ...خوشحال ...قطار در حرکت است...دستت را برایم تکان میدهی  ...دستهایم یارای حرکت ندارند...گوئی هر دستی که تو تکان میدهی...روحم را با خود از تن جدا میکنی...صدای
بوق قطارتمام وجودم را خالی میکند...آری آرام آرام ترکم کردی..بیصدا و پر غرور تنهایم گذاشتی...اما من همینجا.در ایستگاه منتظر میمانم 
منتظرم شاید روزی برگردی...

عکس دختر کنار قطار


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 18:47 | ارسال نظر(0) |







خدا حافظ

به دلتنگیهام دست نزن

دیگه چیزی نگو...دیگه روحم را زخمی نکن

بگذار تنها با خدای خودم قدم بزنم

بگذار شقایقها اشک بریزند

اینجا قلبی غمگین است

اینجا سرزمین بیوفائیهاست

اینجا دیار فرشته من است

اینجا راهم را به بسوی غم عوض کردم

اینجا دلها بیقراری میکنند

اینجا من غمگینم...دیشب شب هجران من بود

دیشب کلی رنج کشیدم

قلبم را آزرده کردی...چشمهایم را بارانی کردی

شانه ات را کم داشتم

برای شبی پر از اشکهای دلتنگی

باشد...میروم...همانگونه که آمدم


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 11:40 | ارسال نظر(0) |







فرشته من

با خیال خود در رویاها قدم میزدم

ورق میزدم دفتر مشقم را

فرشته ای از راه آمد...نگاهی چو ماه...محاسنی چوآفتاب

سلام کرد...جوابش را دادم

گفت چه میکنی غریبه...گفتم قدم میزنم افکارم را

زیر لب زمزمه کرد...بگو کدام یاس سپید

از خلوت بوسه رسید...بگو نگاه تو چه داشت

که از شبم خواب پرید...توری مشکی بر سر و صورت داشت

نگاهش چو ماه زیر پوست شب میخزید

تبسم لبانش دیده ام را مست میکرد

وقتی لب میگشود گلهای یاس از دهانش خارج میشد

روی برگهای خسته ای که از شاخه ها جداخوابیده بودند

دراز کشید...دستی به برگها میکشید...گوئی با آنها چیزی

زمزمه میکرد...دستش را بسویم دراز کرد

من هم خودم را بین دستانش رها کردم

در آغوشم کشید...موهایم را شانه کرد

چشمهایش گویی نگاه ماه بود...ابروی کشیده ای داشت

همچو هلال شبهای دلتنگی...قطرات اشک از چشمانش

خارج شد...گونه هایم خیس باران نگاهش شد

پرسیدم...نامت چیست...لب گشود...فرشته

آه...فرشته من...چه زیبا میگذشت لحظات عشق من

نگاهی کرد...به چشمانم خیره شد...گفت

نامت چیست...اشکهایم جاری شد

گفتم نامم...گوئی ترسی داشتم از باز گو کردن

گوئی نیامده میرود...گفتم بگذار عشقمان ناتمام بماند

ترسی داشتم...نگاهی به شقایقها کردم...بیقراری میکردند

گفتم نامم...در بهترین روز بدنیا آمدم

گفت...بهروز گفتم خیر...من روزبه هستم

نگاه عاشقانه ای کرد...اشکهایم را با توری که بر سر داشت پاک کرد...گفت تو روزبه فرشته هستی

در بود و نبود فرشته خواهی ماند

از روی زمین برخواست...همین طور با لبانش بازی میکرد

گفت تو همیشه در قلب من میمانی...تو آخرین ایستگاه قلب منی...بمان...قلبم را تسخیر کن...در آغوشم جای گرفت

هق هق صدایش قلبم را لرزاند...کلماتی زیر لب میگفت

عاشقتم ...من از سرزمین صبا آمده ام

همیشه سحرگاه کنار این یاسهای سپید منتظرت خواهم ماند

انگشتانش را محکم گرفته بودم تا از دستم خارج نشود

گفتم عشقم...گفت جانم...گفتم دوستت دارم

دوباره گفت...من هم همینطور

و به سرزمین خود باز گشت

 عکس های عاشقانه هنری با متن فارسی


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 18:35 | ارسال نظر(0) |







حالم خوب است

بیخودی خندیدم...آنقدر صدای خنده ام رابلند کردم...که فقط بهت ثابت کنم شادم...
هی با خودم گفتم و آواز خواندم...که بهت بگم غمی به دل ندارم...
لباسهای رنگ وا رنگ به تن کردم...موهایم را فرم دادم...عطر های جور وا جور زدم...
که بهت بگم خیالی نیست میگذرد...
رفتم کنار همان پل...که اولین قرارمان آنجا بود...پاهایم را آویزان کردم و...
سنگهایم را به آب میزدم...فقط برای این که تو بدانی بیخیالم...
دیوارهای اطاقم را همه ائینه کردم...جان بخشیدم به دیوار ...که بگم آری من هستم...
میخواهم خودم را ببینم...در تمامی آئینه ها...میخواهم به خودم بگویم تنها نیستم...
شب زیبا بود و زمان گذرا...ومن خسته تر از ثانیه ها...باز با خودم گفتم...چه لحظات دلنشینی...
گشتم و گشتم در شیارهای دیوانگی...بیخودی پرسه زدم...در شبهای تنهائی...
پرسه زدم در شبهای بی خانگی...شب من صبح شود...حرص من کم نشود...
با خدا حرف زدم...گفتمش غمگینم...گفتمش درد دلم ...گفتمش زار شدم...
من به تو دل دادم...تو به من بد کردی...آخدا گوش اینک سخنیست...
بیخودی حرف زدم...آخدا هم دلش غمگین است...بیخودی غمگینم...
بیخودی ترسیدم...از بیان غم و این تنهائی...بیخودی زار زدم...
روی هر برگ گلی...عکسی از قلبم بود...بیخودی غمگینم...
حرفی از دل زدم...حرفی از دل میزد...حرفی از غم میزد...حرف من مستی بود...
از شما می پرسم...ما که را گول زدیم...که خدا مغموم است...


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 14:27 | ارسال نظر(0) |







اسیر عشق

تو را در آغوش میگیرم....
میخواهم گرمی تنت را حس کنم...
چشمهای زیبایت را خیره نکن...
بیا چشمهایمان را ببندیم....میخواهم تو را بیشتر ببینم....
لبهایم را باز نگاه میدارم...میخواهم گرمی نفسهایم را حس کنی....
بیا گره بزنیم...لبهای معصومت را در اسارت من نگاه دار...
میخواهم لذت لعل لبانت را بچشم...چه زیبا نفسهایت به شماره افتاده اند...
بیا کمی دور شده ایم...بیا باز هم نزدیک تر...میخواهم اوج مستی تو را بربایم...
ای زیبا ترین هم پیمان عاشقی من...
بیا میخواهم احساسم را برایت باز گو کنم...همان احساسی که فقط در اختیار توست...
هنوز لذت بوسه هایت را در چاشنی وجودم مزه مزه میکنم...میبلعم...
میدانم بوسه هایت هنوز بکر و دست نخورده اند...بیا عطش منو سیراب کن...
میخواهم دستانم را بروی قلبت بگذارم...میخواهم صدای ضربان قلبت را حس کنم...
میخواهم حس کنم هنوز جان دارم...میخواهم اشکهای گونه ات را لمس کنم...
میخواهم باور کنم هنوز قلبت در اسارت قلب من است...
بیا با اشکهایت تمامی احساسم را بوسه باران کن...
ابر دلم بارانیست...شکوفه ای در گلدان...منتظر قطره ای باران...
بیا میخواهم احساسات تو را بوسه باران کنم...
که شاید قطره ای باران...بر شکوفه گلدان...نوید زندگی دوباره ای باشد...

عکس عاشقانه


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:48 | ارسال نظر(0) |







برای تو مینویسم

دلنوشته هایم پر رنگ میشوند...رنگی از جنس بلور...یا اینکه بیرنگ شده اند...
نوشته هایم ...اگر با صدای تو خوانده نشوند...حلاوتی ندارند...
من برای نگارش ضربان قلبم...از کوچه غرور میگذرم....
من فقط برای صدای تو مینویسم...نوشته هایم اگر با صدای تو خوانده نشود...
قلبم آرام نمیگیرد...وجودم سرشار از عشق نمیشود...
و من برای سرودن عاشقانه هایم...چه شبها تا به سحر بیدار مانده ام...
در نوشتن آنقدر غرق خاطرات تو میشوم....که عطر نفسهایت مرا سیراب و مست میکند...
گاه آنقدر مست و خراب تو میشوم که دلنوشته هایم...غم نوشته هایم میشود...
که تو با خواندن آنها...فقط اشک میریزی...
به غم نوشته هایم خرده نگیر...هر کلام آن با نفسهای گرم تو عجین شده...
مینویسم برای تو ...برای عشاق...برای همه لیلی ها...مجنون ها...شیرین و فرهاد ها...برای همه مینویسم...
برای خودم هم قصه ای تازه مینویسم...قصه ای که با نوشتن آن ...دلم هزاران هزار بار به درد می آید...
چرا نباید تو نزد من باشی....چرا نباید تو را ببینم...چرا باید فقط برایت بسرایم...
برای ثبت لحظه های دلدادگی...فقط باید قلم عشقم به نگارش در آید...
من گرمی دستهای مهربانت را...در تمامی لحظات دلتنگی حس میکنم...
درجای جای دلتنگی هایم...حضور داری...مرا میخوانی...مرا میبوئی...مرا میبوسی...
من به حضورت نیاز دارم...تو مرا خواهی یافت...تو فقط سایه ام را دنبال کن....
این سایه متعلق به هر دوی ماست...ببین...راهی برای بازگشت میبینی...
سایه ام را دنبال نکن...این سایه متعلق به عشقمان است...
ببین رد پایمان را...فقط جای پای یک نفر را دارد... فقط یک نفر...
عکس های جدید و بسیار زیبای عاشقانه (2)


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:55 | ارسال نظر(0) |







آسمان غم

باز هم در تاریکی شهر قدم میزنم...شب سردی است و من افسرده و تنها...
راه دور است و پاهایم خسته...چه آسمان غم انگیزی...ستاره ها هم بخواب رفته اند...
خاموشی هست و چراغها مرده اند...بعضی هم در حال جان کندن هستند...
میترکند و خاموش میشوند...چه شب طولانی غم انگیزی در پیش دارم...
 تنها از جاده ها عبورمیکنم...گوئی همه مرده اند...
گوئی همه  آدمها از من فاصله گرفته اند...اما سایه ای مرا تعقیب میکند...
گویی کسی با من همراه است...سایه ای مرا همراهی میکند...
غم همچنان با من یار است...هم پیاله شبهای من است...
فکر تاريکی و آن سایه...غم سنگینی قلبم را میفشرد...
میخانه ای باز است...نوازنده ای مینوازد...
مستی هم درد منو...دیگه دوا نمیکنه....
قصه ها ساز کند تنهائی...قصه عشق من هم پنهانی...
نيست تاری که بگويد با من...دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...داستان غم پنهانی من گوش کنید...
اندکی به سحر نزديک است...من و ساقی و پیاله ام...
وای اين شب چقدر تاريک است...گوشی نیست بشنود....داستانم را برای که بگویم....
من ماندم و پیاله ام و سایه ام...تنها ی تنها...

عکس های جدید و بسیار زیبای عاشقانه (2)


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:25 | ارسال نظر(0) |







کلبه عشق من

کنار پنجره ایستاده ای و قطرات باران را میشمری

من اینجا کنار کلبه رویاهایمان خاطراتمان را میشمرم

تو به چه می اندیشی عشقم که چنین

بیقرار ورق میزنی خاطراتمان را

من در انتهای قلبت مانده ام

نفسهایت را آرام بکش میخواهم

ترسیم کنم چشمان زیبایت را

در نگاه عاشقم

عاشقانه دوستت دارم

عکس های عاشقانه هنری با متن فارسی


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 22:43 | ارسال نظر(0) |







بیا ای مهربانم

 

 

کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 22:32 | ارسال نظر(0) |







هوای با تو بودن

ماه من پنجره احساسم را باز گذاشته ام  بتاب بر تیرگی دلتنگی هایم میخواهم به هوایت ...هوای با تو بودن را در رویاهایم...زمزمه کنم عشقت را


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 21:32 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...1718192021...32صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران