نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





میمیرم برات


تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..

می خوام بگم تو دنیای منی ..

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم …

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم …

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!
 عکس های عاشقانه هنری با متن فارسی


[+] نوشته شده توسط آیدا در 12:14 | ارسال نظر(0) |







انتظار اشک

دیشب تو بودی و اشک و غم

من هم گوشه ای زانو در بغل داشتم

دیشب مثل شبهای قبل نبود

خیلی خیلی زیاد دوستم نداشتی

دلت برام تنگ نبود

غصه جدائی سر دادی

من فقط گوش میکردم

ناله های شقایقهای وحشی را

که چه غریبانه برایم اشک میریختند

و شب پره ها رقص جدائی سر میدادند

من ...گوشه ای تنهای تنها در انتظار

غروب آفتاب نشسته بودم

آه...که چقدر تنها شده ام

عکس های عاشقانه هنری با متن فارسی


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 11:21 | ارسال نظر(0) |







شهر عشق

نوشته هایم را از شهر عشق میخوانید

در این دیار پر از گلهای عاشق زندگی میکنند

اینجا پروانه ها عشق میدهند به گلها

دیگر اینجا شمعی نمیسوزد

آسمان اینجا پر از ستاره های رنگیست

ماه سرزمین ما همیشه بیدار است
اینجا عشق رنگین است

هوای ما سنگین است

اینجا قلبها عاشقانه میتپند

عمریست اینجا همه جاوید هستند

اینجا کسی نمیمیرد

اینجا فقط زندگی هست

عاشقانه زندگی کنید


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 13:30 | ارسال نظر(0) |







بغض شکسته

چه مهربانانه مرا در هم شکستی
هنوز در گیر بغضي شكسته هستم
خاطراتت را به باد میدهم
نفس هايم تنگ است از بی تو بودن
برق نگاهت در نگاهم جامانده
به ياد مي آورم آخرين بوسه ات 
و آخرين نگاهت را كه دنبال میکرد نگاهم را
اما افسوس كه نديدم بی وفائیهای خویش را 
چقدر خودخواه بودم در نگاه مستت
تنم پر از عطر با تو بودن است
دست هايم بوي مهرباني موهایت را میدهند
چشمان دلفریبت آرزوهايم را ربودند
غرق رویا گشتم بی تو
و دلم خوش است به خاطراتت
چه غریبـانه بغضم می شكند
افسوس نیستی تا عاشقانه نوازشم کنی
دل به هوا سپردم ...میخواهم هوائی باشم


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 10:56 | ارسال نظر(0) |







دیوونه

دیشب

از همون شبهای خیالی من بود

پر از رویاهای شیرین

با تو بودم

در تمامی کوچه های دلتنگی

گفتی

خیلی خیلی زیاد دوستت دارم

گفتم

دیوونه عاشقتم

خندیدی

واقعا هم خنده داره

دیوونه خود عالمی داره

عاشق هم از دیوونه چند پله بالاتره

چی میشه

این همه دیوونگی

تو را تا مرز عشق کشاندم

برایت قصه ها گفتم

برایم از وفا گفتی

عاشقانه هایم را برایت مینویسم

تو بخوان

با احساس...با عشق


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 10:33 | ارسال نظر(0) |







صدا از دور می آید

صدا از دور می آید

صدای ناله شمشیر می آید

صدای غرش خورشید می آید

دلش خون است

تنش خسته

صدایی در گلو مانده

عمو میخواهد از بابا

عمو مشکش پر از خون است

تنش پاره دلش خون است

برادر پشت خم کرده

قمر در خاک و خون نالان

(یا قمر بنی هاشم)

 ا


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 10:10 | ارسال نظر(0) |







نگاه عشق

 

کاش تنهائیم را حس میکردی

کاش میدانستی تنهایی چه معنایی دارد

کاش قبل از رفتن به پشت سرت نگاه میکردی

4bk81c8a7vgnpz4oha9l.jpg




 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:44 | ارسال نظر(0) |







آواز شقایق

9u6n5bxt0z5kt49br1.jpg

 

یادت هست اون شب
که سبدی از ستاره در دست داشتی
و ماه عاشقانه تنهایمان را طراوت میداد
آن شب که شقایقها
برایمان آواز عشق سر میدادند
من و تو عاشقانه اشک میریختیم
ساحل یادش هست
بوسه های تو را

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:30 | ارسال نظر(0) |







ببار ای غمگسار

تو میدانی دلم تنگ است این شب ها

یقین دارم كه میدانی پریشانم از غمها 

گلی غمگین و پژمرده شدم از درد تنهایی

ببار ای غمگسار پاییزی كه دردم را تو می دانی 

میان آتش عشقت دلم تنگ و تنم سرد است

چرا ای ساربان عشق تو دردم را نمیخوانی  

به من آخر بگو ای غم تو از جانم چه میخواهی

دلم دریای خون است و دلت موج هراسان است

نمیدانم تو میدانی دلم رنجور و پر درد است


oii68hkdlf5f0jvjr2sj.jpg

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:22 | ارسال نظر(0) |







بابا

 

تو میگوئی که این بابا و آن بابا یکی هستن

 

صدای ناز می آید
صدای کودک پرواز می آید
صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد
معلم در کلاس درس حاضر شد
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا
همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا
معلم نشعتی دارد،

معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا
معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم
بزن یک صفحه از این زندگانی را
ورق ها یک به یک رو شد
معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛
عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛
ندارد فرق این بابا و آن بابا؛
بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا
اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"
اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست

و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛
سوال از درس بابا داشت!
نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد
فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد.

تو گویی درس هایی بر زبان دارد

صدای کودک اندیشه می آید.

صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید
صدای شیر ها از بیشه می آید

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟
بگفتا آن پسر آقا اجازه

این یکی بابا و آن بابا یکی هستند

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم
معلم گفت فرزندم، چرا جانم،

مگر این درس سنگین است؟
پسر با گریه گفت این درس رنگین است
دو تا بابا، یکی بابا؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من نالان و غمگین است؟

ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟

چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟
ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟

چرا بابای من هر روز می پوسد؟
چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟
ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من با زندگی قهر است؟
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند
به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست
چو گوهر روی دفتر ریخت
معلم روی دفتر عشق را می ریخت
و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛

یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست
پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،
یکی را پاک کردند و معلم گفت

جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...
و خواند آن روز، "خدا بابا"
تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 12:44 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...2122232425...32صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران