نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





بیقرار قلبم

چرا کسی تنهائیم را حس نکرد

چرا کسی صدای ناله قلبم رو نشنید

چرا کسی صدای زجه خنده هامو نشنید

و من هنوز تنها با بیقراریهایم خلوت میکنم

عکس های عاشقانه


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:48 | ارسال نظر(0) |







چشمان سیاهت

 

باران می بارد هوای بی کسی تنم را منجمد کرده
هنوز در انتظار نگاه عاشقانه چشمهای سیاهت هستم
بنگر...ببین...سیاهی چشمانت در قاب نگاهم یخ بسته
و صدای مهربانت...همچنان مرا میخواند
اما عشقم چرا این همه فاصله...
صدای قلبم در کوچه پس کوچه های خیالت فریاد میزند
آهای سیه مژگان من...آهای ای الاهه روشنایی...و تو فقط پلک میزنی
و من با هر پلکت جان میکنم...
اما ...هنوز خورشید در راه است
باد همچنان میوزد...و عشقمان جان میگیرد
گوش کن...صدای قلبم را میشنوی
 (1) عکس های لیلا اوتادی سری  - Wwww.TakPix.Com


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 22:28 | ارسال نظر(0) |







عشق گمشده

باز دوباره صداي گرم تو...باز دوباره امواج غرورت ...شعله های خورشید را خاموش میکند...
باز دوباره افسون چشمهایت...باز دوباره ترنم لبخند تو ...اشکهای خورشید را پاک میکند...
دوباره میشنوم صدای هیاهوی قطرات باران را...چه خشمگینانه بسویم بیقراری میکنند...
و من چتری دارم از شقایق...و خورشید نگاهت گرمم میکند...چه میداند ابر ...آخه من عاشقم...
چه زیباست بوسه های باد...چه پر شکوه می آیی بسویم... چه میداند باران...که من مجنونم...
مجنونی از تبار قیص...فرهادی از نژاد خورشید...چه میداند کوه...آخه من دیوانه ام...
کجائی ای زهره وفاداری...کجائی ای هستی زندگی من...
باز دوباره در انتظار بارانم...درون جنگل میان برگهای مرده خودم را رها میکنم...
و چه زیبا شقایق ها مرا در آغوش خواهند کشید...میبوسند و میبویند مرا...
و من باز دوباره منتظر تو ام...منتظر شنیدن گامهایت...منتظر شنیدن صدایت...که مرا میخوانی... آپلود سنتر عکس رایگان

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 00:01 | ارسال نظر(0) |







زدیده اشک جاری شد

 

در این حالم ...نمیدانم هوا نیلوفری شد

 

قاصدک... اشکش هویدا شد...ماه پیدا شد...

شقایقها دلی غمگین... به ظاهر جنگل چشمت

زنور ماه رنگی شد...نجوا شد...چشمها وا شد...زدیده اشک جاری شد...خبر آمد

خیالت سرد شد...رویاهای تو رد شد

من در این جنگل ...تک و تنها...گریزانم

هوایی من به سر دارم...زدیده اشکها دارم

گرفتارم...به عشقت ...سر به دیوارم

نمیدانم...خبر داری تو از حالم

عکس های عاشقانه


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:41 | ارسال نظر(0) |







خسته ام زارم

آمدی گیری ز کف عشقم... دلم... جانم

و حالا گشته ام مجنون عشقت

در دلم آشوب بر پا شد

غوغا شد...ولوا شد

نمیدانم چرا اندر دلم آتش مهیا شد

درون سینه ام دردی هویدا شد

چه میخواهی تو از جانم  

ببین اشکم...ببین دردم...مگر من چه بدی کردم...

زکف رفته قرارم ...خسته ام... زارم... چه میخواهی تو از حالم

ببین مستم ...خراباتم ...در این دامت گرفتارم

زدست بیکسان زارم... پریشانم

نمیدانم به هوشم...یا که مدهوشم

برو عشقم...برو جانم...برو دیگر نمی مانم

 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 23:16 | ارسال نظر(0) |







خیال

 
 

 

خیالت آمد...منو برد با خودش...وقتی به خودم آمدم

خودم را گم کرده بودم...


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 22:50 | ارسال نظر(0) |







چشمان زیبایت

 

دوباره صبحی دیگر...دوباره طلوعی از راه میرسد...و خاطرات شب به پایان میرسد...دوباره لرزش و شوق و سرمستی...دوباره قلبم در سیاهی شب در سینه نمیگنجد... درونم غوغائیست... رویای چشمانت لحظه به لحظه مرا تسخیر میکند...و آنقدر ذوق منو فرا میگیرد ...که قلبم درون سینه میتابد...عاشقی میکند با خاطره هایت...لحظات وصال نزدیک است.....نزدیک و نزدیکتر میشوی...رنگ آسمان قلبم آبی میشود....نفس در سینه ام بند شده است ..آرام چشمانم را گشودم....بوی تو مستم کرده بود ... صدای دلنشینت مثل همیشه گوشنواز است...تشنه دیدار بودم ...همان چشمانی که خورشید نگاهم را کامل میکرد... چشمانی به رنگ سبز...آرام چشمانت را گشودی...و من آرام آرام جان دادم...

عکس های عاشقانه


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 18:15 | ارسال نظر(0) |







نجوای عاشقی

بعضی وقتها دوست دارم بنویسم و گریه کنم...
وقتی مینویسم گریه سراغم نمیاد...وقتی اشک میریزم...همه چیز یادم میره...
الان وقتشه...الان چشمام پراشکه...از اینکه جملات رو عامیانه ادا میکنم...بدونید فکرم درست کار نمیکنه...چشمام هم کمی خیس شده...مانیتور رو نمیتونم درست ببینم...
حال نمیدونم چی براتون بنویسم که به دل قشنگتون بنشینه...
نمیدونم چی بنویسم تا یه کمی دلم آروم بگیره...
این بغض لعنتی بد جوری راه گلومو بسته...نمیتونم درست نفس بکشم...
حس میکنم گلوم خیلی سنگینه...یه چیزی راه گلومو گرفته داره فشار میده...
نمیدونم چرا نمیترکه این نجوای عاشقی...حس خوبی ندارم...حس میکنم دارم تموم میکنم...
الان تنهای تنها نشستم ...خودم و دل بیقرارم...نمیدونم چه مرگشه...آروم نمیگیره...
دلم گریه میخواد...اما من خجالت میکشم گریه کنم...
نمیدونم چطور بنویسم وقتی انگشتام دارن میلرزند...
چطور فریاد بزنم وقتی راه گلوم بسته...دلم میخواد فریاد بزنم تا خدا صدامو بشنوه...
بهش بگم خدا ...به نامت قسم میخورم خسته ام...بخدا کم اوردم...
بخدا دارم عذاب میکشم...برا عشقی که نمیدونم کیه...برا کسی که تا حالا او رو ندیدم...
میترسم خدا هم مثل شما فکر کنه دیوونه شدم...
خیلی دلم تنگه ...خیلی...الان دلم میخواد... سرمو بزارم روی پای کسی و زار و زار گریه کنم...
خدا چرا نگام نمیکنی...چرا روتو بر میگردونی...مگه نه تو خودت بهمون دل دادی برا عاشقی...
خوب من هم عاشق شدم...تنها عیب من اینه که نمیدونم عشقم کیه...
اماهمیشه درون سینه ام حسش میکنم...نگام کن خدا...چرا به حرفهام گوش نمیکنی...
ایکاش فقط یک بار به چشمام خیره میشدی...انوقت معنی عشق رو میفهمیدی...
مگه نه تو عاشق بنده هات هستی ...خوب من هم یکی از اونها...
کاش تو چشمای من نگاه می کردی... و تنهاییم را باور میکردی ...
کاش میدونستی...یه دنیا غم و غصه همیشه روی دلم سنگینی میکنه...
بخدا اگر کوه بود توانش تمام شده بود...کاش میدونستی...همیشه بغضهام رو توی گلوم جمع میکنم...همیشه بهانه ای پیدا میکنم...برا حضرت ابوالفضل گریه میکنم...بلکه کمی سبک شم...اما انگار اشکها هم با هم فرق دارند...همیشه اشکهای قدیمی توی بغضم گیر کرده...
نمیدونم ...قراره چه اتفاقی بیفته...آخه اون عشق خیالی من کی میخواد از راه برسه...
ای کاش دیر نکنه...وقتی بیاد حرفهای ناگفته زیاد دارم...اشکهای نریخته فراوان...
دوست دارم سرم و بزارم رو شونه هاش شب تا صبح فقط براش اشک بریزم...
بهش بگم چقدر منتظرش بودم...چقدر عذاب کشیدم...چه داستانهایی براش ساختم...
هی نوشتم و نوشتم ...تا بلکه روزی خودش بیاد و همه شو نو بخونه...
تا بدونه در فراغش چه اشکها که نریختم...چه عذابها که نکشیدم...
هنوز مثل همیشه دلم تنگه...هنوز منتظرم...
1367amiri blogfa com


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 17:45 | ارسال نظر(0) |







غزل عشق من

چشمان خسته ام را به آسمان نگاهت دوخته ام
آخه عشقم مقصر دل من نیست .نگاهت زیباست
بیا عمریست که بی تو غزل میگویم

Hamtaraneh.com

 

عشق من بیا تو غزل عشق منی
 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 14:12 | ارسال نظر(0) |







عطر گیسوانت

چگونه برخیزم

چگونه بی تو چشم بگشایم

نگاهم هرطلوع بدنبال تو میگردد

و تا غروب مینالد قلبم از درد

همیشه بوی عطر گیسوانت را حس میکنم

دستانم هنوز حس نوازش تنت را لمس میکنند

هر روز گریه بی تو بودن

هر شب بیقراری

قلبم میتپد و میتابد درون سینه ام

دردی تمام وجودم را فرا میگیرد

و تنها یادت آرامم میکند

بیا ای خاطره شیرین...بیا هنوز چشم براه هستم

میدانم روزی خواهی آمد

 عکس های عاشقانه و هنری -www.jazzaab.ir

 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 13:48 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...1213141516...32صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران