نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





عشق من رخساره

 

 

مگه میشه آرام بود...
مگه خاطره هایت میگذارند بی تو قدم بزنم
محال است در خلوت نگاه عاشقانه ات پر بکشم به آسمان خیالت
مگه یادت میگذارد فراموشت کنم
هنوز گرمای دستانت را حس میکنم...هنوز نوازش موهایت را لمس میکنم
چه بوسه های شیرینی بر گونه هایم حک شده...
ای رخساره خیال من...کاش آغازمان پایانی نداشت
رخساره ...یادت هست اولین اتفاق دیدارمان...
تمامی لحظات عاشقیمان خاطره ای شده ...در آسمان شقایقها
ببین یاسمنها را ...که چه عاشقانه آواز میخوانند...
رخساره...مگر عشقت میگذارد که به تو  فکر نکنم...

مگر تو میگذاری...در کنج خلوت دلتنگی با قاصدکها بازی کرد
دوباره سیاهی شب میرسد...ماه چشمانش را باز میکند
ستاره ها قایم باشک بازی میکنند...و من اینجا...دلم هوای تو را میکند
رخساره...خیلی دلم تنگ شده...آنقدر بیقرارم ...که اشکهایم امانم را بریده
مگر میشود بی تو زندگی کرد...مگر میشود در خیالم نباشی
رخساره...برگرد عشقم...برگرد کلی حرفهای نگفته دارم
 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 21:34 | ارسال نظر(0) |







قرار ملاقات

از پشت پنجره نگاه عاشقانه ام را براه کرده ام

کوله باری از خاطره با تو بودن

چشم براه هستم که روزی می آیی

صدای گامهایت مرا از غم غربت دوری

برهانند

دیوار خیالم را خط خطی کرده ام

گوشی تلفن چندیست که بی صدا مانده است

دیگر نه سلامی و نه پیامی

کبوتر های نامه رسان هم دیگر سراغم را نمیگیرند

دارم افکارم را ورق میزنم

به صفحه دلتنگی میرسم

آنرا ورق میزنم...صفحه دلواپسی رویاهایم را

تجسم میکنم...کمی بیشتر میخوانم

غرق خاطراتت شده بودم

که صدایی مرا به خود آورد

صدای زنگ تلفن............

بسوی تلفن رفتم...پیامی داشتم

آنرا گشودم...

سلام عزیزم...

من مونیکا هستم

بلیط هواپیما گرفته ام ...چهارشنبه

1391/2/20

ساعت 8 شب

منتظرم باش...یادت نره

دوستت دارم...مواظب خودت باش

پایان...

آه....چه حس خوبی...

میرم خودم را برای چهارشنبه آماده کنم


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 11:44 | ارسال نظر(0) |







عشق ماه

شب بود و من بودم و غم

ستاره ها چشمک زنان به جمع ما پیوستند

ماه نیم نگاهی به من کرد

آخه من و ماه هر شب با هم راز و نیاز میکردیم

غمهایمان را با هم تقسیم میکردیم

اما بی وفا من

چرا امشب با غم هم آواز شده ام

با ستاره ها دمساز شده ام

ماه غمگین از بی وفایی من

گاه گذاری نیم نگاهی به من میکرد

غم همچنان صحبت میکرد

غمهایم را دوچندان کرد

از بیوفائیها میگفت...از جدائیها میسرود

و من فقط گوشهایم با غم بود

اما قلبم همچنان با ماه بود

عاقبت ابر از راه رسید

ستاره ها رفتند...ماه آرام آرام محو میشد

و قلب من از شدت درد... نایم را بریده بود

ابر میخواست با ماه هم آغوش شود

اما ماه همچنان نگاهش به من بود

آرام آرام و کم کم ...ابر دور و برش را گرفت

تا ما نتوانم همدیگر را ببینیم

ابر ماه را فقط برای خودش میخواست

و غافل از این بود که من قلبم نزد ماه بود

دیگر خبری از ماه نبود

ابر خود را همچنان به رخ من میکشید

اما ماه با وفا...

صدای ناله اش را میشنیدم

چنان هق هق گریه هایش آسمان را بلرزه انداخته بود...که زمین را هم میلرزاند

ذجه هایش قلبم را به درد می آورد

صدایم را بلند کردم...ای ابر لعنتی

چه میخواهی تو از جانم

برو دیگر ...دلم خون گشته امشب از برای ماه

تو عشقم را نمیخواهی...تو ماهم را نمیخواهی

برو لعنتی...برو اینهمه سیاهی به آسمان

بخشیدی بس نیست...از عشقم چه میخواهی

لعنتی این همه اشک ماه را در آوردی

چه غلطی کردی...قلبم را شکستی عوضی

برو گمشو...ماهم را پس بده

ماه همچنان ناله میکرد...تا عاقبت اشکش

براه شد...اشک ریخت و غمهایش را رها کرد

آنقدر گریست که اون ابر لعنتی راهش را گرفت و رفت

ماه همچنان چشمهایش خیس اشک بود

آرام بسویم آمد...مرا در آغوش کشید

بوسید و بوسید مرا

غمهایم رهایم کردند...ستاره ها باز گشتند

در آسمان غوغایی به پا شد

من و ماه در آسمان عاشقی میکردیم

و خدا همچنان نظاره گر ما بود

کاش حرف دلم رو از تو چشام میخوندی

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 10:02 | ارسال نظر(0) |







خواب شیرین

دلم ميخواهد شب باشدماه باشد

 من باشم و تو ...کلی حرفهای نگفته

تو چشم ببندی...و بخیالم که خواب هستی

نگاهت کنم...نوازشت کنم

ببوسمت...شانه کنم خیال تو

و آرام نجوا کنم...عشقم دوستت دارم

و آغاز کنم...حرفهایی را که...در بیداری

نمیتوانم بگویم ...زمزمه کنم

 به دروغ بگویم چشمهایت را باز کن

و تو به دروغ خود را به خواب بزنی

و حرفهای دلم را با آهنگ خوش مستی

بشنوی و ضربان قلبت برایم آواز عشق بخواند

و تو در سكوت رویاهایم فریاد عشق رابشنوی  و تو همچنان از زیر رمش نگاهت مرا ببینی

اما همچنان تو چشمهایت را باز نکنی

و خود را به خواب زده ای

و فکر کنی که نمیدانم خود را به خواب زده ای

 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 09:12 | ارسال نظر(0) |







ببین تنهایی چه بروزم آورد

می زنم سربه ديوار... صدبار گفتم و یکبار نفهمیدی که تنهایی چه به روزم آورد...

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 21:44 | ارسال نظر(0) |







رخساره عشقی آسمانی

میدانم عشقم
قدری احساس ...در انتهای بی تفاوتی تو مانده است
میدانم گلم
کمی درد از روزنه نگاهت که میگوید به من چه مانده است
میدانم عزیزم
چه میدونم های تو همه از حس عاشقانه ات منشا میگیرد
میدانم که این همه ندانمها در پیچک خیالت گره خورده و نگاهت ذره ذره مرا میسوزاند
بیا تمامی هستی من
بیا میخواهم با تو بمانم
رخساره عشق همیشگی من
عکس های  عاشقانه زیبا - www.jazzaab.ir

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 19:13 | ارسال نظر(0) |







فریاد

 

 

این همه درد در قلبم ...

این همه فریادهای نارس...

دیگر توانی نمانده...میخواهم فریادشان کنم

آیا تو فریاد قلبم را خواهی شنید

آیاگوشهایت هنوز در گرو طنین صدایش استثمار شده

نمی توانم چیزی نگویم...نمی توانم سکوت کنم

خسته ام کردی از اینهمه سکوت اجباری

اینقدر گلویم را فشردی...تا تمامی دردهایم در درونم گره خوردند
این دردهای لعنتی قلبم را آزار میدهند

آیاکسی نیست صدایم را بشنود... خسته ام از اینهمه سر به دیوار ماندم
شانه ای میخواهم و دست نوازشی...
بیا ...کجایی آرام و قرارم...بیا دارم دردهایم را هضم میکنم

 عکس های عاشقانه

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 18:59 | ارسال نظر(0) |







عشق دنیا کوچولو

 

روزها در تب و تاب دلم میسوزم

یک نفر در طلبم نیست هنوز

 از پنجره ی عشق چه ها می خواهم

صبحگاه تا به سحر پشت دلت گریانم

همه جا می نگرم ...تا تو بیایی ببرم

گاه با ماه سخن خواهم گفت

گاه با گمشده ای راز دلم میگویم

تا به کی در طلب عشق تو جاوید بمانم نازم

تو بیا عشق منی ...مثل گل خندانی
تو گل یاسمن باغ دل دنیایی

نوری از روزنه چشم ...هویدا میشد
روزبه عشق منی... نور دل دنیایی

 * گالری عکس چشم های زیبا *


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 13:59 | ارسال نظر(0) |







اسیر

بیا ای عشق من

بیگانه با خویشم

نمیدانم که هستم من

نمیدانم چه هستم من

به هوشم یا که مستم

دوچشمم کاسه خون است

دلم غمگین تنم خسته

به پاهایم قل و زنجیر

بیا جانا...نمیدانم خبر داری تو از حالم

تو میگفتی ...که من عشق و امیدم

برایت قیص و فرهادم

نمیدانم تو میدانی پریشانم

شب و روزم شده خواب و خیالت

بیا دستی بکش ...بر قلب بیمارم

نمیدانم تو میدانی...خبر دارم که قلبت مال من نیست

تمام شعر هایت از برای کیست

تو را هرگز نمیرانم...

تو میدانی که من از عشق تو مستم

نوایی من به سر دارم...شرر دارم

غمی سنگین به دل دارم

بیا ای مهربان یارم...بیا تنها شدم با غم

بیا کارم شده با فکر تو مردن

بیا با بستر غم آشیون کردم

بیا رفته زکف صبر و قرارم

دلی غمگین درون سینه ام دارم

نمیخواهی بیایی از برای من

ببوسم ناز چشمانت...برایت با دلم قصری

بسازم

بنازم قاب چشمانت...اسیر چشم زیباتم

6bvjhiu dn


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 13:39 | ارسال نظر(0) |







مادر دوستت دارم

دیر شده بود...انتظار امانم را بریده بود

آخه چرا نیامد...یک ساعت از قرار ما

گذشته بود...چه اتفاقی افتاده

در همین گیر ودار بودم که...

صدایی دلنشینی گوشم را نوازش کرد

ستاره...صدا از پشت سرم بود

اما همچنان ادامه داشت...ستاره

آخه من نامم ستاره نبود

برگشتم پشت سرم را نگاه کردم

مادر پیری عصا بدست ...با نگاهی عاشقانه

با لبانی لرزان...با پاهایی نحیف...دوباره

صدا کرد...ستاره...آخه کسی جز من اینجا نبود

من هم که لیلی هستم...گفتم مادر کی رو صدا میزنی...هر چه گفتم متوجه نشد...دوباره صدا کرد...مادر ستاره چرا متوجه نمیشی

دارم صدایت میکنم

گفتم مادر من ستاره نیستم...منو با کی اشتباه گرفتی...اون زن دوباره صدا کرد

مادر ستاره خیلی وقته منتظر منی

هر چه گفتم اون زن صدای منو نمیشنید

متوجه سنگینی گوشش شدم

دوباره صدا کرد ...مادر ستاره دستمو بگیر

خسته شدم...من هم دست او را گرفتم

روی صندلی پارک نشاندم

دوباره با صدایی دلنشین گفت ستاره مادر

خیلی دلم برات تنگ شده بود

شوهرت قبول کرد بیای منو ببینی

دوباره آرام گفتم...آخه مادر چی بگم من ستاره

نیستم...اما گوئی آن زن صدای منو نمیشنید

دوباره ادامه داد ستاره بیا میخوام بغلت کنم

من هم آرام بهش نزدیک شدم

بغلش کردم...چنان مرا در آغوش خود جای داد

که شور عشق یک مادر را حس کردم

تمام بدنم را استشمام کرد

ادامه داد...آه ستاره جان...الان آرام گرفتم

راستی چرا شوهرت مخالف بود ما همدیگر را ببینیم...به یک باره متوجه سمعک گوشش

شدم...سمعک از جای خود خارج شده بود

سمعک را سر جای خود قرار دادم

دوباره صدای دلنشینش ...ستاره عزیزم

حس کردم قلبم از درون سینه ام میخواد بزنه

بیرون...نمیدونستم چکار کنم...من هم گفتم

مامان...خیلی دوستت دارم

دوباره منو در آغوش گرفت...اشکهایش

شانه هایم را خیس کرده بود

تنش بوی بهشت را میداد...گفتم مامان خیلی دوستت دارم...اون هم ادامه داد...ستاره

تو که میدانی من به جز تو کسی رو ندارم

چرا به دیدن من نمیای...اشکهایم همچنان

جاری بود...بغض گلویم را میفشرد

گریه آرامم نمیکرد...همچنان با همدیگر اشک میریختیم...دوباره ترنم صدایش...ستاره

دیگه منو تنها نگذار...همیشه به دیدنم بیا

من هم محکم خودم را در آغوشش جا دادم

و گفتم مامانم...عزیزم...قربون چشمانت برم

دیگه تنهات نمیزارم...

درون سینه ام آتشی بر پا شده بود

خدایا چه کنم...ساعتها با هم درد دل کردیم

بیکباره صدای لرزانش مرا به خودم آورد

مادر ستاره...دیگه برو شاید شوهرت دعوات

کنه...اما یادت نره فردا همین جا سر ساعت

همیشگی...من هم گفتم...مامانم...قربون

اشک چشمات برم...من همیشه بدیدنت

میام...دیگه یادم نمیره حتما میام

اون زن از جا برخاست...و منو بوسید و براه

خودش ادامه داد...

اما ...من با خودم عهد کردم که همیشه

به دیدن این زن که منو با دختر خودش

اشتباه گرفته برم...

این دلنوشته رو تقدیم میکنم به تمامی

مادرهای عزیز خودم...

پیشاپیش روز مادر را به تمامی مادران تبریک عرض میکنم

و امیدوارم هیچ مادری از دیدن فرزندانش

بی نصیب نمونه...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

 


[+] نوشته شده توسط rozbeh90 در 01:30 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...1011121314...32صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران